پاور کامپیوتر را زدم .مناقشه ای فلسفی یا سکسی معنوی در یک دنیای مجازی . اگرچه از همه نظر برتری با اوست و لیبیدو تمرکزش را در زیر انگشتانم قرار داده است. اما باز حروف در نشان دادن خود به من سرسختی می کنند .تعامل تخیل و سایه در نوستالژی هارد ژنتیکیم درست عمل نمی کند.مدام هنگ میکند .ومن با یک نگاه به در دیوار اتاق آن را ریست میکنم .بر میگردم و به نقطه ای خیره میشوم . گفتگوی درونیم از زبان مادریم پیروی نمی کند .و منطق من از آن حیران می ماند و از توضیح آن طفره می رود . لجبازی می کنم و پریشان می شوم .پس بسادگی از آن می گذرم.امروز عید است و تمام انچه دارم یکسال کهنه تر می شوند .از نوشتن این جمله خوشم نیامد . چرا پاکش نمی کنم. راحتم بگذار تداعی ادامه میدهد..........حال احساس بهتری دارم. جبر ضرب زمان ومکان .به اختیار تخیل در می آید. وحروف صمیمی وخصوصی میشوند.ومن در خاکستری ملایمی معلق از رواق به اپیکور سر میخورم.
اسطوره ها و روانشناسی يونگ بر اين باورند كه انسان ازلی، دو جنسی بوده است. چنانكه افلاطون در رسالهی ظيافت میگويد:خدايان نخست انسان را به صورت كرهای آفريدند كه دو جنسيت داشت. پس آن را به دو نيم كردند بطوريكه هر نيمهی زنی از نيمهی مردش جدا افتاد ، از اين روست كه هر انساني به دنبال نيمهی گمشدهی خود سرگردان است و چون به زنی يا مردی بر میخورد ، میپندارد كه نيمهی گمشدهی اوست.( در حاليكه نيمه گمشده هر انسان درون خود اوست كه متاسفانه به بيرون فرافكن مي شود).
نيكلاس برايف معتقد است: انسان نه تنها موجودي جنسي بلكه دوجنسي است و مردي كه با خصوصيات زنانه ناخودآگاهش در ارتباط نباشد(حوا) موجوديست آبستره که تسخير ناخودآگاه و رباط گونه ميشود.
زني هم كه با مرد درونش درارتباط نباشد، زنيست بيشخصيت، بيهويت و بدون هدف و انگيزه.
در اسطورههای ايران باستان هم مرد و زن (مشی و مشيانه) هر دو ريشهی يك گياه ريواس بودند كه اين ريشه چون روييد و از زمين بيرون آمد به دو ساقهی همانند تقسيم گرديد.پس يكی نماد مرد (مشی ) وديگری نماد زن (مشيانه ) شد.
كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشارهای آشكار دارد و میگويد حتا در ايام قبل از تاريخ هم اين عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده.
در فرهنگ نمادها روان زنانه را آنيما (Anima ) و روان مردانه را آنيموس (Animus ) خوانده اند. يونگ آنيما و آنيموس را از مهمترين آركِ تايپها در تكامل شخصيت میداند و میگويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود میرسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ، يكی شدن آنيما و آنيموس را ازدواج جادويی خوانده است و در واقع اصليترين بنيان روان آدمي، آنيما و آنيموس است.
آنيما
يكي از مهمترين و پيچيدهترين آركٍ تايپها، آنيما Anima است. آنيما روان مؤنث درون مرد يا طبيعت زنانهي مستتر در مرد است.
آنيما در رؤياها و تخيلات و نقاشيها و شعرها و داستانها بهصورت معشوق رؤيايي و مادر تجلي ميكند( همينطور كه بروز آنيموس به صورت عاشق رؤيايي است).
به اعتقاد يونگ، هر مردي در خود تصوير ازلي زني بخصوص را حمل ميكند، نه تصوير اين يا آن زن بخصوص راكه اين تصوير، ناخودآگاه و عاملي است موروثي از اصلي ازلي كه در دستگاه حياتي مرد مستتر است، صورت مثالييي از همهي تجربيات اجدادي جنس مؤنث، خزانهاي از همهي تجربيات و احساساتي كه تاكنون در زنان بودهاست.
« آنيما تجسم تمامي گرايش هاي رواني زنانه در روح مرد است. همانند احساسات ، خلق و خو هاي مبهم ، مكاشفه هاي پيامبر گونه ، حساسيت هاي غير منطقي، قابليت عشق شخصي، احساسات نسبت به طبيعت و سرانجام روابط با نا خودآگاه » ( انسان و سمبل هايش)
آنيما معمولا تحت تاثير شخصيت مادر شكل مي گيرد. چنانچه مرد به هر دليل نتواند با مادر ارتباط عاطفي مناسب برقرار كند مثل : فوت، سردي و بي توجهي مادر يا توجه بيش از اندازه مادر و ... اين عنصر زنانه كاركرد منفي خود را بروز مي دهد. در چنين حالتي مرد احساس مي كند :
« من هيچ نيستم. هيچ چيز براي من مفهوم ندارد و من برخلاف ديگران از هيچ چيز لذت نمي برم» ( انسان و سمبل هايش)
اين احساس ناتواني مي تواند مرد را به شرايطي دچار كند كه او احساس كند زندگيش يكسره سرد و خالي است.
اما يكي از متداولترين كاركردهاي منفي آنيما اين است كه مرد را پيوسته به سوي تخيلات شهواني سوق مي دهد. اين حالت بدوي ترين جنبه منفي آنيماست. در حقيقت در چنين شرايطي رابطه عاطفي مرد با زندگي كودكانه باقي ميماند.
همچنين مردهاي بسياري را ديده ايم كه به طور عجيبي شيفته و دلباخته اولين زن زندگي خود هستند. به طوري كه در اذهان مردم اين باور بوجود آمده است كه مردها در عشق بسيار وفادارتر از زنها هستند و خاطره اولين عشقشان را به سختي فراموش مي كنند. اما در حقيقت اين احساس ناشي از(پروژكشن) فرافكني آنيماست.
بايد بدانيم كه هر مرد زني را دوست دارد كه خصوصيات روان زنانه خودش را دارا باشد. خوب مردي كه اسير جنبه هاي منفي آنيماست هنگامي كه با اولين زن زندگي خود روبهرو شود آنيما شروع به فرافكني مي كند و به مرد القا مي كند اين همان زني است كه مرد به دنبال اوست. ومرد چنان شيفته و شيداي اين زن مي شود كه گاه كار به جنون مي كشد. يونگ مي گويد:
« دقيقا اين زنان پري گونه هستند كه فرافكني عنصر مادينه را موجب مي شوند. به گونه اي كه مرد كم و بيش هرچيز افسون كننده اي را به آنها نسبت مي دهد و در باره آنها انواع خواب ها را مي بيند.» (انسان و سمبل هايش)
اما آنيما جنبه مثبت هم دارد. در چنين حالتي آنيما مرد را به سوي تعالي و رشد هدايت مي كند و به او كمك مي كند تا همسر مناسب خود را بيابد.
در بسياري از داستانهاي كهن ديده ايم كه شاهزاده اي براي نجات دختر مورد علاقه اش كه در يك قصر دور طلسم شده است مجبور است پس از تحمل مرارت و مشقت بسيار و جنگ با هيولاها وغولهاي عجيب و غريب به او دست يابد و با بوسه اي اورا بيدار كند.
در حقيقت اين معشوق طلسم شده نماد همان آنيما و روان زنانه مرد است و مرارت ها و جنگ با هيولاها نماد اين است كه مرد براي دستيابي به جنبه مثبت آنيماي خود بايد سختي بسيار بكشد .
در حقيقت آنيما با ارسال پيامهايي منفي نظير آنچه قبلا ذكر شد قصد دارد تا مرد را به شناخت و كشف شخصيت خود سوق دهد . و چنانچه مرد بتواند اين پيامها را تشخيص بدهد آنيما پلي مي شود ميان من (ايگو ) و (خويشتن) . چنين مردي پيوسته به پيامهاي آنيما توجه نموده و به آنها شكل ميدهد و در نهايت كاركرد مثبت آنيما به صورت خلاقيت هاي هنري در نوشته هاي ادبي – موسيقي – نقاشي و ... بروز مي كند.
آنيموس
آنيموس كه در فارسي به « عنصر مردانه » و « عنصر نرينه » ترجمه شده است ، از مهمترين آركِ تايپ هاست. آنيموس يا روان مردانه زن ، تصوير يك مرد خاص و مشخص نيست. بلكه روح مردانه ي زن است كه معمولا تحت تاثير شخصيت پدر شكل مي گيرد. چنانچه زن نتواند با پدر به هر دليلي ارتباط عاطفي متعادلي برقرار كند ، آنيموس جنبه منفي خود را به نمايش مي گذارد.
آنيموس بر خلاف آنيما كمتر به صورت تخيلات شهواني بروز مي كند. زني كه اسير جنبه هاي منفي آنيموس است معمولا احساس مي كند:
« تنها چيزي كه در دنيا مي خواهم اين است كه دوستم بدارد و او مرا دوست ندارد.»
« افكار ناخوداگاه آنيموس گاهي چنان حالت انفعالي بوجود مي آورد كه ممكن است به فلج شدن احساسات يا احساس نا امني شديد و احساس پوچي منجر گردد. آنيموس هم مانند آنيما چنانچه كاركرد منفي خود را بروز دهد مي تواند ازدواج زن را مختل سازد.
جالب است بدانيم زن و مرد فقط در 3درصد از DNA با هم تفاوت دارند اما چون اين اختلاف 3درصدي در همه سلولها اتفاق ميافتد، تفاوت زياد ميشود به همين دليل است كه زن و مرد نميتوانند همديگر را خوب درك كنند.
حال به اعتقاد يونگ درون هر انساني بين آنيما يا آنيموس و ايگوي شخص كه جنسيتش را نيز مشخص ميكند همينقدر اختلاف و تضاد هست كه اين پتانسيلها باعث توليد انرژي ميشود كه اگر كنترل نگردد و ناآگاهانه صورت گيرد، توليد انرژي منفي و باعث بروز روان پريشي و افسردگي ميشود و اگر آگاهانه باشد و كنترل گردد، از اين انرژي سنتزي مناسب انجام ميشود.
در اين مورد فرويد معتقد بود انسان مجبور است بين اين تضادها بماند و رنج بكشد ولي يونگ اعتقاد داشت: انسان ميتواند در مراحل بالاي آگاهي اين تضادها را آشتي بدهد(ديالكتيكي)
برخي خصوصيات آنيما و آنيموس
آنيما(روح زنانه):
تاريك روشن
سكون حركت
منفعل فعال
عاطفه منطق
انتظار كشنده جلورونده
بيهدف هدف مند
بيبرنامه بابرنامه
بيوفا باوفا
عشق جنگ
علاقه به جمع علاقه به انزوا
سرد گرم
بدون اصول اصول گرا
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون میترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد.
چقدر سادهايم ریرا!
نه تو، خودم را میگويم
من هنوز فکر میکنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت میافتد.
در آينه مینگرم
و از چاهی دور
صدای گريهی گُلی میآيد
که نامش را نمیدانم!
ریرا ...!
گفتی برايت
از آن پرندهی کوچکی
که تمامِ بهار ... بیجُفت زيسته بود، بنويسم!
باشد ... عزيزِ سالهای دربهدری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام!
شايع شده است
اين سالها شايع شده است
که آن پرندهی کوچک
روحِ شاعری از قبيلهی دريا بود،
يک شب آوازِ کودکی از بامِ دريا شنيد،
صبح که برخاستيم
باد ... بوی گريههای سياوش میداد،
و کسی نبود
و کسی نمیدانست
بر طشتهای زرينِ گَرسيوَز
هزار کبوترِ بیسر
شبيهِ ستاره مُردهاند!
سید علی صالحی
هنوز خواب میبينم
ابری میآيد
و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه میکند.
تابستان که بيايد
نمیدانم چندساله میشوم
اما صدای غريبی
مرتب میگويَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟
ریرا ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقابها هرگز نمیميرند!
مهم نيست
تو که آن بيدِ بالِ حوض را
به خاطر داری ...!
همين امروز غروب
برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم
او هم خَم شد بر آب و گفت:
گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!
معشوق جان به بهار آغشته مني
که موهاي خيست را خدايان
بر سينه ام مي ريزند و مرا خواب مي کنند
يک روزَمي که روي شانه تو خواب مي بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته مني
تو شانه بزن
با بوسه هايم تُک مي زدم من دستهاي تو را
من دست هاي تو را در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
تو در گلوي من مخفي شدي
صبحانه پنهاني مني
وقتي که نيستي
من چشمهاي تو را هم در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه مي بينند
که تو نگاه گلوگاه پنهاني مني
آواز من از سينه ام که بر مي خيزد
از چينه دانم قوت مي گيرد
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
تو خواندن مني
باران که مي وزد سوي چشمانم
باران که مي وزد
باران که مي وزد
تو شانه بزن
باران که مي
يك لحظه من خودم را گم مي کنم
نمي بينمم
اگر تو مرا نبيني
من کيستم که ببينمم
من نيستم که ببينم
نمي بينمم معشوق جان به بهار آغشته مني
اگرمرا نبيني
من هم نمي بينمم
آهو که عور روي سينه من مي افتد
آهو که عور
آهو که عور
آهو که عور
او او که آ
او او تو شانه بزن
و بعد شير آب را مي افشاند بر ريش من
و عور روي سينه من
او او مي افتد
و شير مي خورد
مي گويد تو شير بيشه باراني مني
مني
و مي افتد
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني
هنگامه مني که مرا مي افتدآغشته مني
بهار آغشته مني معشوق جان به
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم خونم را بلند مي کنم زگلوگاهم
مي خوانم
خونم را مثل آوازي
مي خوانم
نحرم کنند اگر همه مي بينند که تو
نگاه گلوگاه پنهاني مني
اگر تو مرا نبيني
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي بينمم
من هم نمي خوابانمم
زانو بزن بر سينه ام
تو شانه بزن
پاهاي تو
چون فرق بازکرده از سر ديواريِ به درون برگشته
بر سينه ام
تو شانه بزن
زانو... من پشت پاشنه هايت را چون ميوه دوقلو
مي بوسم
مي بوسم
هر پايت را در رختخواب عشق جداگانه
مي خوابانمت
بيدار مي شوي
مي خوابانمت ببين آري
ببين تو مرا
ببين تا ته ببين
زيرا تو اگر مرا نبيني
من هم نمي بينمم
با گفته ات اي نگاه برگشتهي به درون
به درون برگشته
تا ته ببين
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
نمي بينمم
تو شانه بزن
زانو
من هيچگاه نمي خوابم
از هوش مي روم
ديروز رفته بودم
امروز هم از هوش مي روم
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني که مي افتد
معشوق جان به بهار آغشته مني
مني مني مني
که مرا مي افتد من مي روم
از هوش مي
مني
اگر تو مرا
تو شانه بزن
زانو
مني
از هوش مني
رضا براهني
دیوانگی همه الهه ها را تحت قدرت خود دارد و در ادامه توجه ما را به این نکته جلب میکند که:«طبیعت ،که مادر و پرورش دهنده انسان است چگونه دقت کرده است که هیچ چیز از چاشنی مختصر دیوانگی بی بهره نباشد. دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای همین دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند.
دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه از نتایج دیوانگی است. صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به ديوانگي نسبت میدهند. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکنند. :«دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد.
.. اما خفت عقل ممتاز است، و در واقع بزرگترین سعادتی است که نصیب بشر میشود و آن زمانی است که نوعی پندار شیرین و دلنشین روح آدمی را از غصه های جان گداز زندگی می رهاند و وی را در عالمی از وهم و لذت غرقه می سازد. هر قدر کسی دیوانه تر باشد خوشبخت تر است، به شرط آنکه منظور فقط نوعی از دیوانگی باشد که باعث و مسئول آن من هستم و خوشبختانه حوزه صلاحیت من آنقدر وسیع است که تصور نمیکنم در میان افراد بشر بتوان کسی را یافت که همواره و در هر ساعت عاقل باشد و به نوعی از انواع دیوانگی گرفتار نشود.
دیوانگی افسانه سرایان را از جمله پیروان خود قرار میدهد. او چاپلوسی البته بمعنای خوشامد گویی و دروغگویی را از مواهب خود میداند که انسانها را به سعادت نزدیکتر میکند. او در ادامه به انواع پرستشها اشاره میکند و یادآور میشود که علی رغم جایگاه ممتازی که دارد هیچ کس برای دیوانگی نذر و قربانی نمیدهد و تا کنون معبدی به افتخار آن برپا نشده است. دیوانگی از این وضع نا خشنود نیست. او جایگاه خودش را در دلهای مردمان میداند و با طعن به مردمانی اشاره میکند که چه بسیار شمع و قربانی اهدا میکنند . دیوانگی میگوید:« به نظر من تعداد مجسمه هایی که به افتخار من ساخته شده معادل مردمی است که در جهان وجود دارند...
در صف اول عالمان صرف و نحو قرار دارند و از پی آنان شاعران و خطیبان، نویسندگان سوفسطائیان، فلاسفه،عالمان دين اسقفها و روحانیون قرار دارند. دیوانگی بطور مفصل بیان میکند که چگونه همه این نخبگان سعادت و رضایت خود را مرهون دیوانگی هستند.
:«از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی است ، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد.
هیچوقت نفهمیدم تو کی وارد شدی. شاید برای اینکه تو تنها کسی بودی که از واقعیت برداشتمت و گذاشتمت آن تو. شاید برای آنکه آنقدر واقعی شده بودی که نفهمیدم با تو فقط در رویاهایم زندگی میکنم و فقط آنجاست که با هم حرف میزنم و من نگاهت میکنم. تو ساده بودی، کم کم ساده ترین رویای من شدی. آنقدر پاک و ساده که گیج میشدم. غریب بودم از تو .. ترسیدم از تو .. ولی رد پایت محکم تر از هر خط دیگری بود. گفته بودم نه؟ ..
آدمها هنوز هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند. دنیا هر روز کوچک و کوچک تر. از خواب که بیدار شدم فهمیدم اتفاقی افتاده. هر بار که خوابت را دیدم میدانستم اتفاقی افتاده. اتفاق برای رخ دادن است .. کودکدلم میخواهم دخترم را روی زانوهایم بنشانم، نگاهش کنم، دستی به موهایش بکشم و بگویم مواظب رویاهایش باشد.شاید هیچ چیز سختتر و تلختر از از دست دادن یک رویا نباشد .. »
ماریلا گفت: « ظاهراً دیگر مثل گذشته پر حرفی نمکنی آنی . تازه ای جملات بزرگ و گنده و جدی نیز استفاده نمیکنی. ببینم ٬ چه بلایی سرت آمده ؟ چرا تغییر کردهای ؟ »
آنی سرخ شد و کمی خندید. او کتابش را زمین نهاد و با قیافهای رویایی به بیرون پنجره خیره شد. انگشتش را به چانه زد و با قیافهای اندیشناک پاسخ داد : « نمیدانم٬ دیگر زیاد دوست ندارم حرف بزنم. به نظرم قشنگتر میآید که انسان افکار عزیز و دوست داشتنی خود را در قلب خویش نگه داشته همچون گنجینهای گرانبها از آنها نگهداری کند. زیاد خوشم نمیآید کسی به افکارم بخندد و یا در مورد آنها به شگفتی بیفتد. تازه٬ نمیدانم چرا اما دیگر از کلمات گنده و بزرگ خوشم نمیآید . واقعاً جای افسوس است ٬ این طور نیست ؟ خصوصاً حالا که بزرگ شدهام و در صورتی که بخواهم ٬ میتوانم در کمال آزادی و آگاهی از آنها استفاده کنم٬ این طور نیست ؟ از بسیاری جهات جالب است که انسان متوجه بزرگ شدن خود میشود . اما آن قدر ها هم که فکر میکردم سرگرم کننده و بامزه نیست ماریلا . آن قدر چیز برای آموختن هست٬ آن قدر کار برای انجام دادن و فکر برای اندیشیدن هست که اصلاً فرصت برای استفاده از کلمات و واژههای بزرگ و شاعرانه نمیماند. »
زندگی مقاومت دست منه که از پنجره بردمش بیرون در برابر جریان هوا،
زندگی دست من و توئه که رو دنده ی ماشین کنار همدیگه نشسته ن، همون فشار آرومه که میگه من هستم تو چی؟
و فشار آرومی که تو جوابش میگه آره منم هستم پس چی فک کردی!!
زندگی اون آخرین بوسه یواشکیه زیر آخرین تابلوی توی بزرگراه
مثل آتیش شومینه توی خونه ..مثل بارون وسط تابستون
مثل یه کوه بلند که آخه مگه مرض داشتیم اومدیم بالا ها ؟
زندگی همهی چراغ قرمزایی که آدم رد میکنه و بعد ابروهاش رو میندازه بالا و میخنده
همهی اون آلو ترشا که مزهش کلی تو دهن آدم میمونه
همهی اون لحظههایی که بین زمین و آسمون از یه تیکه صخره تو یه دشت پر از شقایق آویزون میمونی و فکر میکنی زندگی دیگه داره تموم میشه و الانه که بیفتی
همهی اون ....همه اون روی پله های برفیه پارک راه رفتنها و فکر کردنها..
زندگی
همهی اون خداحافظی کردناست
همه اون لرزیدن دل ها
گوشه چشم مراقب بودن ها
همه اون نوشته های قدیمی رو خوندن ها
همهی اون گریه کردنا
همهی اون دیوارای شیشهای تو فرودگاها
همهی اون هر روزایی که منتظری و نمیدونی منتظر چی
همه ی اون روزهایی که با دلهره و ترس میگذره
زندگی رنگه
رنگ خواب
رنگ خوابایی که میبینی و با خودت تو خواب فکر میکنی نکنه این خواب باشه و تا آخرش نمیدونی کی از خواب بیدار میشی .
شایدم همون خواب هایی که شیرینیش تا هفته ها زیر دندونه.
زندگی لذت همین قطره های بارونیه که می زنه پشت شیشه,توی پیاده رو.
چقدر این بارون بوی زندگی می ده!
زندگی
رنگه .
رنگ هر روز
رنگ هر دیروز
هممممم ...
خیلی وقته زندگی نکردم !
ديگه همه ش چشمم به در نيست.
حالا ياد گرفته م به ديوار خالی روبرو نگاه کنم.
بزرگ ترم می شم حالا،
وايستا.
ایمان داشتن به چیزهایی که حتی ........
میتونه باعث زنده موندن خیلی چیزها بشه
*بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل .
*هر تولد، واجد سهمی معين در هستی است که اغلب زودتر رسيدگان بالا کشيده، نمی دهند، البته گاهی همه را يک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسيده می دهند.
*درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.
*تولد، يعنی خروج با زور، همين! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض.
* هرتولد، يعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل.
* در لحظه تولد تکليف آينده بعضی روشن می شود و بعضی تکليف گذشته شان.
* هرکس تکليفِ جنسيتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغيير دهد.
* تراژيک ترين وجه تولد آن نيست که تو متولد می شوی، اين است که متأسفانه ديگران هم متولد می شوند.
* در زندگی هرکس معمولاً راست ترين سخن، تاريخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.
* چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بين تولد تا مرگ هزار بار طول تاريخ را زندگی کنند!
* بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.
* عجيب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی ديگر و از طريق کسانی ديگر متولد شوند.
* بعضی فقط برای اين رنج تولد را متحمل می شوند که بيرون از رحم می توانند بدون دردسر سيگار بکشند.
* تولد از همان اول محصول يک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است.
* اين چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزديک شوند ولی از آن دور می شوند؟
* نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق نمی دانند. از عشق فقط مختصری ادبيات متولد می شود.
* اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی!
* من هم معتقدم بعضی با جفت شيطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن يکی را تا زمانی که به قدرت نرسيده اند رو نمی کنند.
* اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.
* نمی دانم چرا بسياری با اينکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آيند.
* دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نيست.
* اين تاريخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند!
* بعضی ها تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!
* برای داشتن يک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی!
* موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بيمارستان می گيرد.
* تولد فی نفسه مؤيد بهترين نوع دمکراسی جمعی است.
* چرا هيچکس دوست ندارد خاطرات پيش از تولد خود را بازگو کند؟
* تولد، يعنی آغاز اجبار به پوشيدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس.
* اولين هديه تولد هر کس تنها يک " نام " است.
* من متولد شدم، پس هستم! ;)
یک ۲۵ آذر دیگر هم گذشت.خوب و در آرامش .. بدون هیچ حرف دیگری یک سال دیگری در پیش است
نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدي ، نه من با او
نه ماه از روزن ابري بروي بركه اي تابيد
نه مار بازويي بر پيكري پيچيد
نه
شبي غمگين
دلي تنها
لبي خاموش
نه شعري بر لبانم بود
نه نامي بر زبانم بود
دو چشمم خيره بر ره سينه پر اندوه
باميدي كه نوميديش پايان بود
سياهي هاي ره را بر نگاه خويش مي بستم
و از بيراهه ها راه نجات خويش مي جستم
نه كس با من
نه من با كس
سر ياري
نه مهتابی
نه دلداري
و من تنهاي تنها دور از هر آشنا بودم
سرودي تلخ را بر سنگ لبها سخت مي سودم
نواي ناشناسي نام من را زير دندانهاي خود بشكست
سفر ناتمامي خواند
بيا با من
از آن شب در تمام شهر مي گويند
...
او با تو ؟
ولي من خوب مي دانم
نه او با من
نه من با او
دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها.
پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آن كه سوار بر كشتي است من خدايم را لابه لاي توفان يافتم در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان مي شود آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري تو سركشي كردي و گناهكاري گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر مجال آزمون و خطا اين همه نيست.
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن به شاخه هايش پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.
من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست راه تو زيباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابيل.
پسر نوح اين را گفت و رفت دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد آيا همسري اش را سزاوار بودم.
که من تا روي بام ابرها پرواز مي کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميکردم
که کاخ صد ستون کبريا لرزد
مگر يک شب ازين شبها ي بي فرجام
ز يک فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود
خدا با بنده هايش مهربان تر بود
ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يکديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يکديگر نمي جستند
ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تيز مي کردند
چه شيرين است وقتي سينه ها از مرهم آکنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما کوتاه مي کردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا که جز گرد و غبار از ما نميماند
خدا زين تلخکامي هاي بي هنگام بس ميکرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميکرد
نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تکان ميداد
دام ميخواست عشقم را نمي کشتند
صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود ميديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند
به باد نامرادي ها نمي دادند
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم ميخواست يک بار دگر او را کنار خويشتن مي ديدم
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يک بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي کرد
دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميکرد
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خک ميماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميکرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميکرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميکردند
به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميکرد
مگو اين آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است
اگر اين کهکشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
ببين اين منم
اين منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!
جاي تو خالي است...
ببين کلبه را امشب چراغاني کرده ام
از اين ديوار به آن ديوار ريسه کشيده ام
برگرد يگانه من!
بگو چه ميخواهي
چشم آبي مي خواهي باشد سراپا دريا مي شوم!
گيسوي مشکي مي خواهي آسمان شب مي شوم!
راستي آسمان را ببين
لباس مهماني برتن کرده است
او را هم امشب دعوت کرده ام
تا در آغوش هم به ستارگان پيراهنش خيره شويم...
من را ببين!
ببين دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است
ببين غم دوري تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است
ببين چگونه احساسش هزار پاره شده است
ببين لبانش رنگ لبخند را از ياد برده اند
ببين...
برگرد نازنين يگانه ام!
برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنيم
برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاريم
برگرد تا امشب از بوي اطلسي ها سرمست شويم
برگرد که من آغوش سبز تو را مي طلبم
برگرد...برگرد... برگرد...
اگر بيايي تمام شهر را گلباران ميکنم
اگر بيايي تا صبح غزل عشق برايت مي خوانم
اگر بيايي...
راستي از کدام سو مي آيي؟
از آسمان? از پشت ماه يا از وراي امواج دريا؟
همسايه پري دريايي شده بودي
که مرا از ياد بردي
يا ماه تو را افسون کرده بود؟!
برگرد که امشب
بهار چشمانش را سرمه کشيده است
برگرد که امشب
سرخي آتش را بر لبانم نشانده ام
برگرد که امشب
گيسوان مواج دريا را به امانت گرفته ام!
امشب آنقدر مي نويسم تا تو بيايي...
کاش! موقع رفتن قول ميگرفتم که بر ميگردي
کاش! به عطر اطلسي ها قسمت مي دادم
کاش! با ناز چشمانم افسونت ميکردم...
راستي امشب بلبلان را هم خبر کرده ام
تا من و تو زير باران آوازشان تاصبح برقصيم!
برگرد امشب يگانه ام!
شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!
به گلهاي سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!
ميدانم که گل سرخ را دوست داري
اي کاش! گل سرخ بودم تا شايد دوستم ميداشتي!
باورت نميشود!
تا نبيني باورت نميشود
حتي در خيالت هم نمي گنجد که امشب چه مهماني برپا کرده ام!
با تفنگي كه نمي دانم هنوز از من به يادگار داري يا نه؟
اه زمان نگذاشت برايت بگيرم ياقوتهايي را كه تنها تو لايق آني ...
آه درسهايي مشتركأ از آن بدمان مي امد ...
آه از گيسوي بلندي كه براي تو ....
آه يگانه ام...
ولي تا تو...
ولي تا تو نيايي جشن من رنگ عشق نميگيرد...
برگرد امشب نازنين يگانه ام!
سحر نزديک است نگذار که طلوع خورشيد بزم شبانه مان را بر هم بزند!
آخر فردا ديگر من نيستم که برايت لبخند بزنم
ديگر فردا من نيستم که نگاهت را بوسه باران کنم
ديگر فردا من نيستم که سرم را مهمان شانه هايت کنم
ديگر فردا من نيستم که احساسم را نقاشي کني!
برگرد امشب نازنين يگانه ام! سحر نزديک است
دل بهانه گیرم در انتظارت نشسته ...تنهایم مگذار
م.
من امشب تا سحر خوابم نخواهد بردهمه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا ارام شب خاموش راه اسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز اغوش و نوازش هست
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
من انجا چشم در راه توام ناگاه
تو را از دور می بینم که می ایی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی ومی ایی
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
دل دلايلي دارد كه عقل را بدان دسترس نيست.
جهان كره اي است كه مركزش همه جا ومحيطش هيچ كجا نيست.
لذت والمي كه از تاثير اشيا درك ميكنيم در حقيقت از انها نيست از خود ماست.
خوشي يا ناخوشي بسته به اين است كه شخص به چه چيز دل ببندد.
اگر خوشي او در بدست اوردن چيزهاي ناپايدار است.پس مدام ناخوش است
اما انكه مهرش بر چيزهاي پايدار است .شادي وخوشي او هميشگي است.
بری دان زافعال چرخ برین را نشاید نکوهش زدانش بری را
همی تاکند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تومر صابری را
حکیم ناصر خسرو
نه
برخيز يك دور كامل دور خودت بچرخ و فكر كن كه چرا اينكار را كردي.
به يقين دليل محكمي وجود دارد
فكر ميكنم ميتواني كه بگويي .
و هرگز نخواهي دانست كه درون صندوقچه چه چيز پنهان است و هرگز نخواه كه بداني كه درون صندوقچه چيست.
در راه معرفت بزرگ ترين خطر غرق شدن در اشفتگي و ديوانگي است.
تو با خشم وزور ريسمان را پاره كردي .تو صبور هم نيستي اگربودي .انقدر ناله ميكردي و
فرياد ميكشيدي تا متوجه ميشدي كه يك قيچي در انجا به ديوار اويزان است.
احساس گذر كردن از ميان چيزي يك تسلسل ويژه ي ذهني انچنان كه شالوده ي ادراك خلل ناپذيرد فروريزد .هر يك از ما به نسبت هاي مختلف به خودخواهي وخود بيني خويش وابسته ايم.انچنان نيازمنديم كه تمام شاديها را فراموش ميكنيم.



و هرگز نخواهي دانست كه درون صندوقچه چه چيز پنهان است و هرگز نخواه كه بداني كه درون صندوقچه چيست.