![]() |
![]() |
|
| امیرمسعود زمردیان |
راه انتها ندارد ميخواهم بيشترين مسير ممكن را طي كرده باشم.
توباید فوق العاده هشیار باشی تا درچنگال خودت گرفتار نشوی.چون در خودخواهی خود پرستی وحسادت امکانات حیرت اوری داری. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 3 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
من در رويا ومداد سرنوشت روزها را مينوشت روياي رستن و روستن .به بطن نيلوفر ابي رفتن با شبنم نطفه زدن .
چقدر حرف داشتيم من و حشره اي كه از كنارم ميگذشت. در باره اي طعم و مزه اي گلها يا بخاطر رنگ گندم زارها.واي كه چقدر دلم براي خودم تنگ شده است.ايكاش دوباره خود خودم را احساس ميكردم.يك روز ديدم كه بزرگ شده ام بدون انكه كوچكترين اهميتي به اين موضوع بدهم.سياره ام گم شده است .گلم تنهاست .و من به اعداد وارقام ميانديشم وذهنم از ان پر است .دوهفته .يكسال. گاهي وحشت زده بيدار ميشوم .و اشكال كار در اينست كه نميتوانم بفهمم كه ديرم شده است يا تصويري از خودم در ايينه ديده ام.گاهي درست در برابر من شخصي پيدا ميشود كه ظاهري شبيه به من دارد اما من نيستم.چيزي كه نوميدم ميكند غير ممكن بودن برقراري ارتباط با اوست.با يك قدم اشتباه ممكن است حاصل سالها زندگيم را دور بريزم؟ . ايينه تصوير انسانهاي را كه در اين دنيا به دام افتاده اند را به من نشان ميدهد .ومن به چشماني مي انديشم سوزان از عاطفه اي گنگ و سرشار از محبت و وفاداري و وقتي متوجه وضع خود ميشم كه ديگر چيزي به خاطر ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
اين عمل "اعتراف" است که گناهانمان را میآمرزد، نه عمل کشیش.
تنها تفاوت بین هوسبازی و عشق جاودان در اینست که هوسبازی قدری بادوامتر میباشد.
جامعه، اغلب جنایتکاران را میبخشد ولی خیالپردازان را هرگز.»
«یک هنرمند بزرگ، چیزها را همانطور که هستند نمیبیند، اگر میدید هنرمند نبود.»
كسرت حكمت باعث كسرت غم است.
پیرها هرچیزی را باور میکنند، پختگان بههمهچیز بدگمانند، جوانان بههمهچیز واقفند.»
« حتمأ نصف مردم جهان کور هستند زیرا آن ها نمیتوانند چیزی را ببینند مگر اینکه بدرخشد. »
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/30ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
ميگويند خدايان سزيف را محكوم كرده بودند تا مدام صخره اي را به بالاي قله كوهي بغلطاندتا از انجا صخره با نيروي وزن خويش به پايين سقوط كند انها به دلايلي فهميده بودند كه هيچ تنبيهي جانفرسا تر از انجام كار بيهوده و بيدليل نيست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/30ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
وقتي گل نرگس مرد گلهاي صحرا براشفتند و به شيون وزاري پرداختند چشمه گفت اگر تمام ابهاي من اشك شود واز چشم جاري باز براي گريستن بخاطر نرگس عزيزم كم است چرا كه هر گاه سر بر ابهاي خروشان من خم ميكرد. من زيبايهاي خويش را در چشمانش ميديدم و خود را ميستودم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/30ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتني است.
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/28ساعت 3 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
وقتي بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !
وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !
ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/28ساعت 2 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . آ!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 3 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
در طريقت تو در اشفتگي وديوانگي غرق شدم وتو خاطر نشان كردي كه همين و هيچ اشتباهي رخ نداده است.شكارچي در وضعيت شكار قرار گرفته است.و راه فرار شكستن موانع است. حتي اگر مجبور شوي براي اين كار به درخت بدل شوي ..
ميدانم اين لكنتي كه مرا فرا گرفته با اولين كلامت خواهد سوخت چرا با من هيچ نميگويي.
هنوز انقدر شهامت دارم با همان شيوه هاي عجيب.به اني پوسته ام را بشكافم وابري باراني يا ببري شوم مدتهاست منتظرم كه بخواهي خيلي عميق به خاطرم ميايي اري ميدانم كه از هر رويايي برايم فرا تري باز ميگويم با يك اشاره به لبه صخره ميايم اگر كه بخواهي.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 2 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
بي تو طوفانزده دشت جنونم
صيد افتاده بخونم
تو چسان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از شهر گذر کردي و رفتي
بي من از شهر سفر کردي و رفتي
قطره اي اشک درخشيد بچشمان سياهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيافتاد براهي که گذشتي
چون در خانه ببستم
دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدائي
بر نخيزد از مرغک پر بسته نوائي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سروري
چه گريزي زبر من
که زکويت نگريزم
گر بميرم زغم دل
به تو هرگز نستيزم
من و يک لحظه جدائي
نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم
هما مير افشار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 2 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
شعر ياغي از هوشنگ شفا .... بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگیر و افسرده است نه سرودی؛ نه سروری نه همآوازی نه شوری زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است . یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است . این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تد بیری است ؟ من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر من سرودی تازه می خواهم جنبشی ؛ شوری ؛ نشاطی ، نغمه ای ، فریادهایی تازه میجویم من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت من امید تازه می خواهم افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش ! نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم . با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست موج بی تابم که بر ساحل ، صدف های پُری می آورم همراه کرم خاکی نیستم . من آفتابم . جویبارم ، موج بی تابم . تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن ؟ تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن ؟ شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پُر بود زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما چو بید از باد می لرزید اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری ؟ اینک آن همبستری با دختر خورشید و این همخوابگی با مادر ظلمت من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد ، گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد زندگی بایست در پیچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپذیرد زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی" ز جنبش وا نماند . گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد . زندگی همچنان آب است ... آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند می گیرد . در ملال آبگیرش غنچۀ لبخند می میرد . آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند . مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند . من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ . من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز . بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است . من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم . من سرودی تازه خواهم خواند ، کش گوش کسی نشنیده باشد . من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم . قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد . سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم . من خدای تازه می خواهم . گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را من به ناموس قرون بردگیها یاغیم یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم گو به دار آرزوهایم بیاویزند گو بسنگ ناحق تکفیر استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/06ساعت 9 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي
بیهوده است درباره شغل هایی که داشته ام حرف بزنم یا درباره دانشگاههایی که رفته ام و رشته هایی که در آنها درس خوانده ام. آنها هیچ چیز را تغییر ندادند. برای آنکه مرا بشناسید، بهتر است از کوچه ای حرف بزنم که دنیای کودکی من بود.ان كوچه بن بست و خانه های که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشت. از کتابهای دوره ابتدایی.شانسي هاي كاغذي .منچ و مارو پله . از نانوایی مشهدي وفرني فروشي ان دوقلوي چاق و بقالي حسن اقاي مسگر.جنگ تير كمان سيمي و تفنگ اب پاش. و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود. از داستانهای کودک درون من. |
| پیوندهای روزانه |
|
گوگل اپگريد انواع ريسيور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 |
| پیوندها |
|
جستجوگر فارسي تابناك گوگل فال وتعبير خواب اينده نيوز |
|
RSS
|