![]() |
![]() |
|
| امیرمسعود زمردیان |
|
معشوق جان به بهار آغشته مني که موهاي خيست را خدايان يک روزَمي که روي شانه تو خواب مي بَرَدم باران که مي وزد سوي چشمانم آهو که عور روي سينه من مي افتد اگر تو مرا نبيني پاهاي تو اگر تو مرا نخواباني افتادني که مرا مي افتد رضا براهني |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
بزرگترین خوشبختی زندگی فقدان عقل سلیم است .ديوانگي خوشبختی را به کودکان، جوانان و کهنسالان عرضه داشته است.دیوانگی شیرینی کودکان،حرارت و لطف جوانان و یاوه گوییهای کهنسالان است و اینها عامل خوشبختی آنها است.« دیوانگی یگانه چیزی است که جوانی زود گذر را نگاه میدارد و پیری پرصعوبت را به عقب می راند»
دیوانگی همه الهه ها را تحت قدرت خود دارد و در ادامه توجه ما را به این نکته جلب میکند که:«طبیعت ،که مادر و پرورش دهنده انسان است چگونه دقت کرده است که هیچ چیز از چاشنی مختصر دیوانگی بی بهره نباشد. دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای همین دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند. دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه از نتایج دیوانگی است. صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به ديوانگي نسبت میدهند. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکنند. :«دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد. .. اما خفت عقل ممتاز است، و در واقع بزرگترین سعادتی است که نصیب بشر میشود و آن زمانی است که نوعی پندار شیرین و دلنشین روح آدمی را از غصه های جان گداز زندگی می رهاند و وی را در عالمی از وهم و لذت غرقه می سازد. هر قدر کسی دیوانه تر باشد خوشبخت تر است، به شرط آنکه منظور فقط نوعی از دیوانگی باشد که باعث و مسئول آن من هستم و خوشبختانه حوزه صلاحیت من آنقدر وسیع است که تصور نمیکنم در میان افراد بشر بتوان کسی را یافت که همواره و در هر ساعت عاقل باشد و به نوعی از انواع دیوانگی گرفتار نشود. دیوانگی افسانه سرایان را از جمله پیروان خود قرار میدهد. او چاپلوسی البته بمعنای خوشامد گویی و دروغگویی را از مواهب خود میداند که انسانها را به سعادت نزدیکتر میکند. او در ادامه به انواع پرستشها اشاره میکند و یادآور میشود که علی رغم جایگاه ممتازی که دارد هیچ کس برای دیوانگی نذر و قربانی نمیدهد و تا کنون معبدی به افتخار آن برپا نشده است. دیوانگی از این وضع نا خشنود نیست. او جایگاه خودش را در دلهای مردمان میداند و با طعن به مردمانی اشاره میکند که چه بسیار شمع و قربانی اهدا میکنند . دیوانگی میگوید:« به نظر من تعداد مجسمه هایی که به افتخار من ساخته شده معادل مردمی است که در جهان وجود دارند... در صف اول عالمان صرف و نحو قرار دارند و از پی آنان شاعران و خطیبان، نویسندگان سوفسطائیان، فلاسفه،عالمان دين اسقفها و روحانیون قرار دارند. دیوانگی بطور مفصل بیان میکند که چگونه همه این نخبگان سعادت و رضایت خود را مرهون دیوانگی هستند. :«از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی است ، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/25ساعت 9 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
سالها گذشت. گذشت و گذشت و من هر بار که به عقب نگاه کردم گمان بردم بزرگ و بزرگتر شده ام. ولی ههچوقت آنقدر بزرگ نشده بودم که دوست کودکیم گمان میبرد. رویاهایم عوض شدند و عمیقتر. گاه پیچیدهتر و گاه ساده تر.
هیچوقت نفهمیدم تو کی وارد شدی. شاید برای اینکه تو تنها کسی بودی که از واقعیت برداشتمت و گذاشتمت آن تو. شاید برای آنکه آنقدر واقعی شده بودی که نفهمیدم با تو فقط در رویاهایم زندگی میکنم و فقط آنجاست که با هم حرف میزنم و من نگاهت میکنم. تو ساده بودی، کم کم ساده ترین رویای من شدی. آنقدر پاک و ساده که گیج میشدم. غریب بودم از تو .. ترسیدم از تو .. ولی رد پایت محکم تر از هر خط دیگری بود. گفته بودم نه؟ .. آدمها هنوز هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند. دنیا هر روز کوچک و کوچک تر. از خواب که بیدار شدم فهمیدم اتفاقی افتاده. هر بار که خوابت را دیدم میدانستم اتفاقی افتاده. اتفاق برای رخ دادن است .. کودکدلم میخواهم دخترم را روی زانوهایم بنشانم، نگاهش کنم، دستی به موهایش بکشم و بگویم مواظب رویاهایش باشد.شاید هیچ چیز سختتر و تلختر از از دست دادن یک رویا نباشد .. » |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/20ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
ای بر پدر هر چی نوستالژی دوران نوجوانی ست لعنت . هنوز گاهی "آن شرلی" در پس لایه های ذهنم وول می خوره
ماریلا گفت: « ظاهراً دیگر مثل گذشته پر حرفی نمکنی آنی . تازه ای جملات بزرگ و گنده و جدی نیز استفاده نمیکنی. ببینم ٬ چه بلایی سرت آمده ؟ چرا تغییر کردهای ؟ » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/18ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
زندگی اون بادیه که از شیشه ی باز ماشین محکم میخوره تو صورتمون،
زندگی مقاومت دست منه که از پنجره بردمش بیرون در برابر جریان هوا، زندگی دست من و توئه که رو دنده ی ماشین کنار همدیگه نشسته ن، همون فشار آرومه که میگه من هستم تو چی؟ و فشار آرومی که تو جوابش میگه آره منم هستم پس چی فک کردی!! زندگی اون آخرین بوسه یواشکیه زیر آخرین تابلوی توی بزرگراه
زندگی هممممم ... خیلی وقته زندگی نکردم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/18ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
*تولد، يعنی يقين ِظهورِ عکس ِحضور.
*بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل . *هر تولد، واجد سهمی معين در هستی است که اغلب زودتر رسيدگان بالا کشيده، نمی دهند، البته گاهی همه را يک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسيده می دهند. *درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند. *تولد، يعنی خروج با زور، همين! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض. * هرتولد، يعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل. * در لحظه تولد تکليف آينده بعضی روشن می شود و بعضی تکليف گذشته شان. * هرکس تکليفِ جنسيتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغيير دهد. * تراژيک ترين وجه تولد آن نيست که تو متولد می شوی، اين است که متأسفانه ديگران هم متولد می شوند. * در زندگی هرکس معمولاً راست ترين سخن، تاريخ تولد اوست اگر دستکاری نکند. * چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بين تولد تا مرگ هزار بار طول تاريخ را زندگی کنند! * بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند. * عجيب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی ديگر و از طريق کسانی ديگر متولد شوند. * بعضی فقط برای اين رنج تولد را متحمل می شوند که بيرون از رحم می توانند بدون دردسر سيگار بکشند. * تولد از همان اول محصول يک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است. * اين چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزديک شوند ولی از آن دور می شوند؟ * نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق نمی دانند. از عشق فقط مختصری ادبيات متولد می شود. * اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی! * من هم معتقدم بعضی با جفت شيطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن يکی را تا زمانی که به قدرت نرسيده اند رو نمی کنند. * اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت. * نمی دانم چرا بسياری با اينکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آيند. * دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نيست. * اين تاريخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند! * بعضی ها تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم! * برای داشتن يک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی! * موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بيمارستان می گيرد. * تولد فی نفسه مؤيد بهترين نوع دمکراسی جمعی است. * چرا هيچکس دوست ندارد خاطرات پيش از تولد خود را بازگو کند؟ * تولد، يعنی آغاز اجبار به پوشيدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس. * اولين هديه تولد هر کس تنها يک " نام " است.
* من متولد شدم، پس هستم! ;)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/18ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.
دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها. پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آن كه سوار بر كشتي است من خدايم را لابه لاي توفان يافتم در دل مرگ و سهمگيني سيل. دختر هابيل گفت: ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان مي شود آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري تو سركشي كردي و گناهكاري گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن هم داده باشد. دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر مجال آزمون و خطا اين همه نيست. پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن به شاخه هايش پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت. من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست راه تو زيباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابيل. پسر نوح اين را گفت و رفت دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد آيا همسري اش را سزاوار بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/04ساعت 6 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي کردند
که من تا روي بام ابرها پرواز مي کردم از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش مي رفتم در آن درگاه درد خويش را فرياد ميکردم که کاخ صد ستون کبريا لرزد مگر يک شب ازين شبها ي بي فرجام ز يک فرياد بي هنگام به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود خدا با بنده هايش مهربان تر بود ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند طمع در مال يکديگر نمي بستند مراد خويش را در نامرادي هاي يکديگر نمي جستند ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تيز مي کردند چه شيرين است وقتي سينه ها از مرهم آکنده است چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما کوتاه مي کردند در اين دنياي بي آغاز و بي پايان در اين صحرا که جز گرد و غبار از ما نميماند خدا زين تلخکامي هاي بي هنگام بس ميکرد نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميکرد نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد همين ده روز هستي را امان مي داد دلش را ناله تلخ سيه روزان تکان ميداد دام ميخواست عشقم را نمي کشتند صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود ميديدند چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند به باد نامرادي ها نمي دادند به صد ياري نمي خواندند به صد خواري نمي راندند چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند دلم ميخواست يک بار دگر او را کنار خويشتن مي ديدم به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم دلم يک بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميکرد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي کرد دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميکرد دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت پليدي ها و زشتي ها به زير خک ميماندند بهاري جاودان آغوش وا ميکرد جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميکرد بهشت عشق مي خنديد به روي آسمان آبي آرام پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميکردند به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميکرد مگو اين آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است اگر اين کهکشان از هم نمي پاشد وگر اين آسمان در هم نميريزد بيا تا ما فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
امشب ديگر سکوت را بشکن يگانه ام!
ببين اين منم اين منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام! جاي تو خالي است... ببين کلبه را امشب چراغاني کرده ام از اين ديوار به آن ديوار ريسه کشيده ام برگرد يگانه من! بگو چه ميخواهي چشم آبي مي خواهي باشد سراپا دريا مي شوم! گيسوي مشکي مي خواهي آسمان شب مي شوم! راستي آسمان را ببين لباس مهماني برتن کرده است او را هم امشب دعوت کرده ام تا در آغوش هم به ستارگان پيراهنش خيره شويم... من را ببين! ببين دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است ببين غم دوري تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است ببين چگونه احساسش هزار پاره شده است ببين لبانش رنگ لبخند را از ياد برده اند ببين... برگرد نازنين يگانه ام! برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنيم برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاريم برگرد تا امشب از بوي اطلسي ها سرمست شويم برگرد که من آغوش سبز تو را مي طلبم برگرد...برگرد... برگرد... اگر بيايي تمام شهر را گلباران ميکنم اگر بيايي تا صبح غزل عشق برايت مي خوانم اگر بيايي... راستي از کدام سو مي آيي؟ از آسمان? از پشت ماه يا از وراي امواج دريا؟ همسايه پري دريايي شده بودي که مرا از ياد بردي يا ماه تو را افسون کرده بود؟! برگرد که امشب بهار چشمانش را سرمه کشيده است برگرد که امشب سرخي آتش را بر لبانم نشانده ام برگرد که امشب گيسوان مواج دريا را به امانت گرفته ام! امشب آنقدر مي نويسم تا تو بيايي... کاش! موقع رفتن قول ميگرفتم که بر ميگردي کاش! به عطر اطلسي ها قسمت مي دادم کاش! با ناز چشمانم افسونت ميکردم... راستي امشب بلبلان را هم خبر کرده ام تا من و تو زير باران آوازشان تاصبح برقصيم! برگرد امشب يگانه ام! شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند! به گلهاي سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند! ميدانم که گل سرخ را دوست داري اي کاش! گل سرخ بودم تا شايد دوستم ميداشتي! باورت نميشود! تا نبيني باورت نميشود حتي در خيالت هم نمي گنجد که امشب چه مهماني برپا کرده ام! با تفنگي كه نمي دانم هنوز از من به يادگار داري يا نه؟ اه زمان نگذاشت برايت بگيرم ياقوتهايي را كه تنها تو لايق آني ... آه درسهايي مشتركأ از آن بدمان مي امد ... آه از گيسوي بلندي كه براي تو .... آه يگانه ام... ولي تا تو... ولي تا تو نيايي جشن من رنگ عشق نميگيرد... برگرد امشب نازنين يگانه ام! سحر نزديک است نگذار که طلوع خورشيد بزم شبانه مان را بر هم بزند! آخر فردا ديگر من نيستم که برايت لبخند بزنم ديگر فردا من نيستم که نگاهت را بوسه باران کنم ديگر فردا من نيستم که سرم را مهمان شانه هايت کنم ديگر فردا من نيستم که احساسم را نقاشي کني! برگرد امشب نازنين يگانه ام! سحر نزديک است دل بهانه گیرم در انتظارت نشسته ...تنهایم مگذار م. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد بردهمه اندیشه ام اندیشه ی فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا ارام شب خاموش راه اسمانها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز اغوش و نوازش هست به هر سو چشم من رو می کند فرداست من انجا چشم در راه توام ناگاه تو را از دور می بینم که می ایی تو را از دور می بینم که می خندی تو را از دور می بینم که می خندی ومی ایی تو را در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي
بیهوده است درباره شغل هایی که داشته ام حرف بزنم یا درباره دانشگاههایی که رفته ام و رشته هایی که در آنها درس خوانده ام. آنها هیچ چیز را تغییر ندادند. برای آنکه مرا بشناسید، بهتر است از کوچه ای حرف بزنم که دنیای کودکی من بود.ان كوچه بن بست و خانه های که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشت. از کتابهای دوره ابتدایی.شانسي هاي كاغذي .منچ و مارو پله . از نانوایی مشهدي وفرني فروشي ان دوقلوي چاق و بقالي حسن اقاي مسگر.جنگ تير كمان سيمي و تفنگ اب پاش. و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود. از داستانهای کودک درون من. |
| پیوندهای روزانه |
|
گوگل اپگريد انواع ريسيور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 |
| پیوندها |
|
جستجوگر فارسي تابناك گوگل فال وتعبير خواب اينده نيوز |
|
RSS
|