تبليغاتX
دنیای وارونه - امشب ديگر سکوت را بشکن يگانه ام!
امیرمسعود زمردیان
امشب ديگر سکوت را بشکن يگانه ام!
ببين اين منم
اين منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!
جاي تو خالي است...
ببين کلبه را امشب چراغاني کرده ام
از اين ديوار به آن ديوار ريسه کشيده ام
برگرد يگانه من!
بگو چه ميخواهي
چشم آبي مي خواهي باشد سراپا دريا مي شوم!
گيسوي مشکي مي خواهي آسمان شب مي شوم!
راستي آسمان را ببين
لباس مهماني برتن کرده است
او را هم امشب دعوت کرده ام
تا در آغوش هم به ستارگان پيراهنش خيره شويم...
من را ببين!
ببين دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است
ببين غم دوري تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است
ببين چگونه احساسش هزار پاره شده است
ببين لبانش رنگ لبخند را از ياد برده اند
ببين...
برگرد نازنين يگانه ام!
برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنيم
برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاريم
برگرد تا امشب از بوي اطلسي ها سرمست شويم
برگرد که من آغوش سبز تو را مي طلبم
برگرد...برگرد... برگرد...
اگر بيايي تمام شهر را گلباران ميکنم
اگر بيايي تا صبح غزل عشق برايت مي خوانم
اگر بيايي...
راستي از کدام سو مي آيي؟
از آسمان? از پشت ماه يا از وراي امواج دريا؟
همسايه پري دريايي شده بودي
که مرا از ياد بردي
يا ماه تو را افسون کرده بود؟!
برگرد که امشب
بهار چشمانش را سرمه کشيده است
برگرد که امشب
سرخي آتش را بر لبانم نشانده ام
برگرد که امشب
گيسوان مواج دريا را به امانت گرفته ام!
امشب آنقدر مي نويسم تا تو بيايي...
کاش! موقع رفتن قول ميگرفتم که بر ميگردي
کاش! به عطر اطلسي ها قسمت مي دادم
کاش! با ناز چشمانم افسونت ميکردم...
راستي امشب بلبلان را هم خبر کرده ام
تا من و تو زير باران آوازشان تاصبح برقصيم!

برگرد امشب يگانه ام!
شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!
به گلهاي سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!
ميدانم که گل سرخ را دوست داري
اي کاش! گل سرخ بودم تا شايد دوستم ميداشتي!
باورت نميشود!
تا نبيني باورت نميشود
حتي در خيالت هم نمي گنجد که امشب چه مهماني برپا کرده ام!
با تفنگي كه نمي دانم هنوز از من به يادگار داري يا نه؟
اه زمان نگذاشت برايت بگيرم ياقوتهايي را كه تنها تو لايق آني ...
آه درسهايي مشتركأ از آن بدمان مي امد ...
آه از گيسوي بلندي كه براي تو ....
آه يگانه ام...
ولي تا تو...
ولي تا تو نيايي جشن من رنگ عشق نميگيرد...
برگرد امشب نازنين يگانه ام!
سحر نزديک است نگذار که طلوع خورشيد بزم شبانه مان را بر هم بزند!
آخر فردا ديگر من نيستم که برايت لبخند بزنم
ديگر فردا من نيستم که نگاهت را بوسه باران کنم
ديگر فردا من نيستم که سرم را مهمان شانه هايت کنم
ديگر فردا من نيستم که احساسم را نقاشي کني!
برگرد امشب نازنين يگانه ام! سحر نزديک است
دل بهانه گیرم در انتظارت نشسته ...تنهایم مگذار
م.












+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امیرمسعود زمردیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي
بیهوده است درباره شغل هایی که داشته ام حرف بزنم یا درباره دانشگاههایی که رفته ام و رشته هایی که در آنها درس خوانده ام. آنها هیچ چیز را تغییر ندادند. برای آنکه مرا بشناسید، بهتر است از کوچه ای حرف بزنم که دنیای کودکی من بود.ان كوچه بن بست و خانه های که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشت. از کتابهای دوره ابتدایی.شانسي هاي كاغذي .منچ و مارو پله . از نانوایی مشهدي وفرني فروشي ان دوقلوي چاق و بقالي حسن اقاي مسگر.جنگ تير كمان سيمي و تفنگ اب پاش. و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود. از داستانهای کودک درون من.


پیوندهای روزانه
گوگل
اپگريد انواع ريسيور
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
پیوندها
جستجوگر فارسي
تابناك
گوگل
فال وتعبير خواب
اينده نيوز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://xs434.xs.to/xs434/08511/img0209a212.jpg.xs.jpg