![]() |
![]() |
|
| امیرمسعود زمردیان |
|
دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي کردند
که من تا روي بام ابرها پرواز مي کردم از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش مي رفتم در آن درگاه درد خويش را فرياد ميکردم که کاخ صد ستون کبريا لرزد مگر يک شب ازين شبها ي بي فرجام ز يک فرياد بي هنگام به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود خدا با بنده هايش مهربان تر بود ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند طمع در مال يکديگر نمي بستند مراد خويش را در نامرادي هاي يکديگر نمي جستند ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تيز مي کردند چه شيرين است وقتي سينه ها از مرهم آکنده است چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما کوتاه مي کردند در اين دنياي بي آغاز و بي پايان در اين صحرا که جز گرد و غبار از ما نميماند خدا زين تلخکامي هاي بي هنگام بس ميکرد نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميکرد نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد همين ده روز هستي را امان مي داد دلش را ناله تلخ سيه روزان تکان ميداد دام ميخواست عشقم را نمي کشتند صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود ميديدند چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند به باد نامرادي ها نمي دادند به صد ياري نمي خواندند به صد خواري نمي راندند چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند دلم ميخواست يک بار دگر او را کنار خويشتن مي ديدم به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم دلم يک بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميکرد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي کرد دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميکرد دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت پليدي ها و زشتي ها به زير خک ميماندند بهاري جاودان آغوش وا ميکرد جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميکرد بهشت عشق مي خنديد به روي آسمان آبي آرام پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميکردند به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميکرد مگو اين آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است اگر اين کهکشان از هم نمي پاشد وگر اين آسمان در هم نميريزد بيا تا ما فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي
بیهوده است درباره شغل هایی که داشته ام حرف بزنم یا درباره دانشگاههایی که رفته ام و رشته هایی که در آنها درس خوانده ام. آنها هیچ چیز را تغییر ندادند. برای آنکه مرا بشناسید، بهتر است از کوچه ای حرف بزنم که دنیای کودکی من بود.ان كوچه بن بست و خانه های که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشت. از کتابهای دوره ابتدایی.شانسي هاي كاغذي .منچ و مارو پله . از نانوایی مشهدي وفرني فروشي ان دوقلوي چاق و بقالي حسن اقاي مسگر.جنگ تير كمان سيمي و تفنگ اب پاش. و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود. از داستانهای کودک درون من. |
| پیوندهای روزانه |
|
گوگل اپگريد انواع ريسيور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 |
| پیوندها |
|
جستجوگر فارسي تابناك گوگل فال وتعبير خواب اينده نيوز |
|
RSS
|