![]() |
![]() |
|
| امیرمسعود زمردیان |
|
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.
دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها. پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آن كه سوار بر كشتي است من خدايم را لابه لاي توفان يافتم در دل مرگ و سهمگيني سيل. دختر هابيل گفت: ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان مي شود آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري تو سركشي كردي و گناهكاري گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن هم داده باشد. دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر مجال آزمون و خطا اين همه نيست. پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن به شاخه هايش پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت. من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست راه تو زيباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابيل. پسر نوح اين را گفت و رفت دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد آيا همسري اش را سزاوار بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/04ساعت 6 بعد از ظهر توسط امیرمسعود زمردیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي
بیهوده است درباره شغل هایی که داشته ام حرف بزنم یا درباره دانشگاههایی که رفته ام و رشته هایی که در آنها درس خوانده ام. آنها هیچ چیز را تغییر ندادند. برای آنکه مرا بشناسید، بهتر است از کوچه ای حرف بزنم که دنیای کودکی من بود.ان كوچه بن بست و خانه های که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشت. از کتابهای دوره ابتدایی.شانسي هاي كاغذي .منچ و مارو پله . از نانوایی مشهدي وفرني فروشي ان دوقلوي چاق و بقالي حسن اقاي مسگر.جنگ تير كمان سيمي و تفنگ اب پاش. و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود. از داستانهای کودک درون من. |
| پیوندهای روزانه |
|
گوگل اپگريد انواع ريسيور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 |
| پیوندها |
|
جستجوگر فارسي تابناك گوگل فال وتعبير خواب اينده نيوز |
|
RSS
|