<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای وارونه</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com</link>
<description>امیرمسعود زمردیان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 20 Apr 2019 16:42:53 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ده سال دیگر هم گذشت</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/57</link>
<description>حال این است روزگارم گرد غبار چنان بر چهره ام نشسته که حتی به خاطر اوردن قسمتی از راهی که پیمودم نیز ازارم میدهد .ارامشی که به دنبالش بودم وجود ندارد . و نخواهد داشت .</description>
<pubDate>Sat, 20 Apr 2019 16:42:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/56</link>
<description>برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن ... خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره‌ها پرت کند ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++</description>
<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 20:51:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>چشمم/چشمت</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/55</link>
<description>هنوز فضایی هست که انسانهای بزرگ در آن برای رسیدن به زندگی آزاد تلاش می کنند و هنوز در زمین جاهایی هست که گوشه گیران بتوانند تنها و با جفت خویش در آنجا پناه گیرند . جا هایی که در آنجا نسیمِ دریا، آرام می وزد و در ِ زندگی. هنوز برای انها گشوده است. حقا که آدمی هر چه کمتر از نعمتهای دنیا برخوردار باشد ، به همان میزان از تحکم قدرتمندان نیز به دور است . پس خوشا به حال ِ بینوایان ! ++++++++++++++++++++++++++++++++++ فهميده ‌بودن به اين معناست كه بداني،دقيقآ</description>
<pubDate>Fri, 08 Jul 2011 07:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي .چرا؟</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/54</link>
<description>بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی را بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه باشیم، تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.» +++++++ هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار پوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ... مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو</description>
<pubDate>Wed, 03 Nov 2010 11:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>سالها خستگی برای چند ساعت زندگی</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/53</link>
<description>*** و می رسم شبی آخر ، به آخر راهم و می زنم به تو لبخند آخرم را هم لبی که خنده به رویش همیشه می ماند سرود بوسه برایت ولی نمی خواند لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ کبود رنگ ترین شعر من : قصیده ی مرگ سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ تو را به خوانش خود در سکوت می خواند و داغ من به دل واژه هام می ماند دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده و از جهان و جهاندارها جدا بوده دلم که سبزتر از جنگل شمالی ها به رقص آمده تر از سماع شالی</description>
<pubDate>Fri, 26 Mar 2010 19:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>پر کن پياله را</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/52</link>
<description>پر کن پياله را کين جام آتشين ديري ست ره به حال خرابم نمي برد اين جامها -که در پي هم مي شود تهي- درياي آتش است که ريزم به کام خويش، گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد! * * * من، با سمند سرکش و جادويي شراب، تا بي کران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا، تا شهر يادها... ديگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمي برد، * * * هان اي عقاب عشق! از اوج قله هاي مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگيز</description>
<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 20:02:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد می آورم تمام آنچه را که سالهاست در دل مرور می کنم تا از یادم نرود .</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/51</link>
<description>به همین سادگی هم که تمام نمی‌شود. یک جایی از روحت، از ذهنت، از فکرت برای همیشه کنده می‌شود و می رود. بعد تو می‌مانی در آستانه چهل سالگی با یک روح و ذهن و فکر تکه تکه شده که هیچ جوری هم به هم چسبیده نمی‌شود. سکوت می‌ماند بین این تکه‌ها و تو که شناوری بین حال و گذشته. در دهکده اندیشه ام کلبه ای ساخته ام که نیلوفران ار غوانی هر شب مرا به پنجره محال نظاره گرباشند . گل بوته های باغ با طراوت رویاهای جوانی ام را هر صبح آبیاری می کنم ، تا وقتی نسیم از کنار کلبه ام</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 20:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title> تاوان فراموشی چشمان توست که نمی توانم ببینم .</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/50</link>
<description>نمی دانم کی ام من آدمم روحم خدایم یا که شیطانم تو با خود آشنایم کن بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست خدا در قلب انسانهاست به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت خداوندا بسوزانم همایم کن بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن . دنيا كه شروع شد زنجير نداشت دل زنجير شد.</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 22:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>برایت داستان مرگم را تعریف میکنم بعد از انکه از ان راهرو به ان اطاق رفتیم</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/49</link>
<description>به محض انکه به انجا رسیدیم ما با تداوم سر وکار خواهیم داشت.بدین سان چندین سال دیگر هم گذشت.ارزو نکن فقط صبر کن تا بیاید.سعی نکن تا مجسم کنی که مرگ چگونه است فقط اماده باش تا جریان ان تو را در بر بگیرد .روزی که یقین کردی که بختت در حال دگرگونی است تو باید بیرحم حیله گر وهمچنان صبور وملایم باشی عمل کردن بدون منافع ان در اینجا تصوری بیگانه نیست .ساحری سفر بازگشت است .در سقوط به جهنم فاتحانه بسوی روح باز میگردیم واز جهنم با خود غنائمی به هراه میاوریم.فهمیدن</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 09:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>در حسرت روزهای که عظیم ترین سهم من از زندگی بود. درخت را آبی میدیدم اگرچه سبز بود.</title>
<link>https://zomorodian.blogfa.com/post/48</link>
<description>اقتصاد جهاني روزگار آشفته و نابساماني را سپري مي كند.یامن در استانه چهل سالگی. پاور کامپیوتر را زدم .مناقشه ای فلسفی یا سکسی معنوی در یک دنیای مجازی . اگرچه از همه نظر برتری با اوست و لیبیدو تمرکزش را در زیر انگشتانم قرار داده است. اما باز حروف در نشان دادن خود به من سرسختی می کنند .تعامل تخیل و سایه در نوستالژی هارد ژنتیکیم درست عمل نمی کند.مدام هنگ میکند .ومن با یک نگاه به در دیوار اتاق آن را ریست میکنم .بر میگردم و به نقطه ای خیره میشوم .</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 22:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zomorodian</dc:creator>
<guid>zomorodian.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
</channel>
</rss>
