چشمم/چشمت
آزاد تلاش می کنند و هنوز در زمین جاهایی هست که گوشه گیران بتوانند
تنها و با جفت خویش در آنجا پناه گیرند . جا هایی که در آنجا نسیمِ دریا،
آرام می وزد و در ِ زندگی. هنوز برای انها گشوده است.
حقا که آدمی هر چه کمتر از نعمتهای دنیا برخوردار باشد ، به همان میزان
از تحکم قدرتمندان نیز به دور است . پس خوشا به حال ِ بینوایان !
++++++++++++++++++++++++++++++++++
![]()
++++++++++++++++++++
انسان کلبهٔ کوچک خوشبختی خویش را در کنار تودهای از برف و دهانهٔ آتشفشان ِ دنیا بنا کردهاست**********************
چشمم اسیر بختک مهتاب می شودذهنم دچار سفسطه ی
خواااااب می شود
مثل همیشه پنجه ی کابوس در سرم
بین خیال و خاطره قلاب میشود
دستی به یک اشاره صدا میزند مرا
دل
از هراس حادثه بی تاب می شود
در چهار چوب پنجره ای محو
ناگهان
تصویر خوب چهره ی تو قاب می شود
من
هاج
و
واج
نام تو را آااااه می کشم:
ـ بااانوووووو!
(و قند در دل من آب می شود)
از جذبه ی نگاه تو مبهوووووووت می شوم
قلبم
به سوی تیر تو پرتاااااااب می شود!
بی اختیار زمزمه ای محو بر لبم
سرگرم ثبت یک غزل ناب می شود:
چشمت نوید بخش غزلهای گاه گاه
آه از غزلسرایی چشمانت
آااااه
آااااه...
در لابلای چشم تو حسی نهفته است
حسی شبیه شیطنت لحظه ی گناه
لبخند چشمهای تو آغاز عاشقیست
وای از دمی که این دو بخندند آه آه
من معتقد به دین پرستیدن توام
گیرم که کفر باشد و گیرم که اشتباه
گاهی به یک نگاه تو از حال می رومگاهی به یک نگاه تو ...،
بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي .چرا؟
بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی را بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه باشیم، تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.»
+++++++
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اماهزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب رامحو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
***********************************
تا باد هست خواهم لرزید
و تا عشق هست خواهم ورزیدتا نگاه هست خواهم دید
تا پگاه هست خواهم رویید
تا راز است ، خواهم جست
تا ریا هست خواهم شست
تا هستی
است ،خواهم زیست
و تا مرگ هست ، خواهم گریست
+++++++++++++++++++++++
خاطرات کودکی
روزنه های سبز رجعتنددر رها شدگی لحظه های پر هوس
وقتی که
جوی آب
وسوسه ات می کند
به کندن جوراب
یا که خاک
می خواندت به بازی
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شومکمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید
از آن
طرف کودکی
و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
می
نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فکر می کنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخیس
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد
می روم
دارم سکوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
و پنجشنبه نزدیک من است
جهان را همین
جا نگهدار
من پیاده می شوم
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
هنوز فکر میکنم
به درختی که از من پایین افتاد
وقتی تنم در خاطرهی برهنهات پیچید.
هنوز فکر میکنم
به خیابانی که از هجوم برگ
انتهای خود را گم میکرد
وعبور،
در بیمرزی ِ زمان
زبان باز میکرد.
هنوز فکر میکنم
به دهانی که بر نسیم میغلتید
و هرچه رخت در مسیر مادینگی
از ریخت میافتاد.
هنوز فکر میکنم
به پوستی که بر عرق مینشست
و کشتی ِ دزدان
در اقیانوس ناف
به آهستگی دچار میآمد.
هنوز فکر میکنم
به ابتدای درختی که
در انتهای اقیانوس
فانوس ِ همیشهی غارها میشد.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
کسی به خوابِ من نزدیک میشود
پلک میگشایم
چراغ روشن میشود
و دستی از انتهای جهان
دستگیره را میچرخانَد.
هشیاری ِ مردگان را ندارم
که دیگر بازنگردم
برمیخیزم
و با تو درمیآمیزم.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
من از کاغذِ نانوشته میترسم:
فکر میکنم
زیر این سفیدی چیزی ست
که من آن را نمیبینم.
یکی پیشتر شاید چیزی بر آن نوشته باشد
یا نوشتهی نانوشتهای خود در آن پنهان کرده باشد!
پس شعرِ من
ستمی ست
بر آن نوشتهی نانوشته
پس درد میکشد آن چیز
که نمیدانم چیست؛
درست مثل آینده
که از وجود ما دردمند خواهد شد.
پس اگر شعر ننویسم
بهتر نیست؟
و همین جا
جهان را
در آخرین واژه تمام کنم
بهتر نیست؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده امآماده ام
از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من
چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم
مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم
بسيرانم
بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را
که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم
ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما
چقدر و چند ازين چيزها بغلت داري چقدر و چند
به خودت او گفتي مرا به او در خيالش بغلتان که خوابش با خوابم آيد
حراميان رؤياهايم را بيدار کن که دروازه هاي زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ ميسايد جنون من نگراني است
مرا به روي انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بيماريم
به کجا که برگردي کجا آن کجاست کجاهم نيست
در نهاد زن و شاديِ او اوييدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهايم به ساحل آمده ام حتي هنوز هم غرق طراوت نامت
يارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پيش مرگ تو بودن
خبر کن موسيقي را که گرههاي انگشتانت به ماه گره خورده اند
که ناخنت هلال ماه شده چيزي نيست هلال و ماه در شب واحد بودي چيزي نيست
مرا به سود خود بتابان بچين، رسيده و نرسيده بچين و پنجره را باز کن
جهان به سود جهان است ببيندت حالا بچينم
برو به هوا، به هواي اين که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدي که بيايي بيا و چنگ وار منحني ام را بگير و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدُم به من بِدُم پهلوهايت را و شانه هايت را
بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هيچم کن که هيچ نداندمان
و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند
و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم
و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند
خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام
...............................................................................................................
کاش میشد لحظه ای پرواز کرد
حرفهای تازه را آغاز کرد
کاش میشد خالی از تشویش بود
برگ سبزی توفه ی درویش بود
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاش این لبخند ها پایان نداشت
سفره ها تشویش آب و نان نداشت
کاش می شد ناز را دزدید و برد
بوسه را با غنچه هایش چیدو برد
کاش دیواری میان ما نبود
بلکه میشد آن طرف تر را سرود
کاش من هم یک قناری میشدم
در تب آواز جاری میشدم
بال در بال کبوتر میزدم
آن طرفتر ها کمی سر میزدم
با پرستو ها غزل خوان میشدم
پشت هر آواز پنهان میشدم
کاش هم رنگ تبسم می شدم
در میان خنده ها گم می شدم
آی مردم من غریبستانیم
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پرواز هاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل میدهد
دشت های سبز وسعت های ناب
نسترن نسرین شقایق آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تورا پیدا کنم
در دل آینه جایی وا کنم
***************************************************************************
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگیها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن بچرک کینه ها
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
از تو تنهاییم خا موشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
***********************
از دلت شروع کن
شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامده را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن ها است
یاد گرفته ام
که بشنوم : "تا فردا"...
و به روی خود نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند....
******************************************************************
بهانه بسیار است برای گریستن
بهانه بسیار است برای رفتن و نماندن
بهانه بسیار است برای تو را خواستن
بهانه بسیار است برای ...
بهانه بسیار دارم ولی ...
هیچ کس بهانه ها را بزرگ نمی داند
هیچکس بهانه هایم را دلیلی برای گریستن و رفتن و ماندن وخواستن و گفتن و ...نمی داند
دلم همچنان بهانه می گیرد
*******************************************************************
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
****************************************************************
سلام
حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزدو نه این دل نا ماندگار بی درمانم
. . .تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم ،
سال پر بارانی بود . . .خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی ،
باران ببارد
اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .
می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم !
نمی دانم . . .
نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشدساده باشد ،
بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن . . .
سالها خستگی برای چند ساعت زندگی
|
*** و می رسم شبی آخر ، به آخر راهمو می زنم به تو لبخند آخرم را هملبی که خنده به رویش همیشه می ماندسرود بوسه برایت ولی نمی خواندلبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگو رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگکبود رنگ ترین شعر من : قصیده ی مرگسروده می شود و خط به خط و برگ به برگتو را به خوانش خود در سکوت می خواندو داغ من به دل واژه هام می مانددلم که سرخ ترین خنده ی خدا بودهو از جهان و جهاندارها جدا بودهدلم که سبزتر از جنگل شمالی هابه رقص آمده تر از سماع شالی هابه گرمناکی خورشید آسمان جنوبشبیه بندر شرجی ، در انزوای غروبدلی که موی تو را پشت روسری می دیدو از تلفظ نام تو شاد می خندیدشبیه آهوی زخمی به بند می افتدو روی صافی خطی بلند می افتدصدای سوت و پرستار و شوک…خدا حافظبگو قناری من ! نوک به نوک : خدا حافظ !شکسته می شود آهسته در گلویت عشقو مویه می کند آرام روبه رویت عشقزلال اشک تو در موج اشک می افتدو روح شاد تو از اوج اشک می افتدشکسته بالی و آن روح ! فاجعه این است !نه مرگ و من ، تو و اندوه ! فاجعه این استنمی شود که برقصی ، ترانه خوان بشویولی شکسته نباید از این غزل برویدر آخرین غزلم وزن مرگ محسوس استولی تویی که نفس می کشی درون روی !ضمیر متصل « تو» ، حضور ممتد عشقبه گوش می رسد از بیت ها ، بلند و قویو باز مثل همیشه توشعر می گوییمن از تو می شنوم واژه را ، تویی راویبلند شو که شکستن به تو نمی آیدچنین خمیده نباید از این غزل برویبزن به کوچه و این شعر را بلند بخواننترس غمزده ! در جان پناه شعر بماندرون قافیه هایم به رقص می کشمتبه بیت بوسه ی شعرم دوباره می چشمتنسیم دست من است و کلاف گیسویت…ستاره می چکد و بافه بافه گیسویتشبی شبیه شب شادمانی عشق استـ سفیر سلسله ی آسمانی عشق استکه عطر یاس و بهار و ترانه آوردهبرای من غزلی نوبرانه آوردهبرای من ! خود این من که می دود به من اتمنی که بارش باران به روی پیرهنت !منی که روی لبت قطره قطره می رقصمو دست می کشم آهسته بر سپید تنتتنی که نت به نت اش را غزل نواخته امبیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !که رقص فا و سل از فاصله نمی ترسدکه فصل بوسه بهار است همچنان دهنتسخن بگو و چکاوک بریز در رگ شبکه این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنتپرنده باش ! جهان بی پرنده می میردجهان و چلچله هایش فدای پر زدنتجهان و چلچه هایش پرنده می خواهندبرای بردن بازی برنده می خواهندبرای بردن بازی ! که دست غم آس استببـُر به بی بی دل ! که برنده احساس استتو حاکمی که وجودت شبیه زندگی استکه این تلاوت نص صریح زندگی استبرنده باش ، پرنده ! به نام نامی دلکه غیر عشق ندارد جهان ما حاصلچه آتشی ست میان مرور بوسه ی من؟!نبند دل به غمت بی حضور بوسه ی منبه هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگرو نیست آتش داغی میان خاکستربریز عطر غزل را میان گیسوهاتبخند و طعم عسل را ببر به کندوهاتو آب های جهان را چنان نوازش کنکه رودهاش برقصند با النگوهاتکه جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشقبه بیشه زار تن تو ، به بچه آهوهاتتویی که مادر شعری بیا و شیر بدهبه بره های غزل در میان بازوهاتستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانتهزار ماه ، شکار کمان ابروهاتسپیده ها همه تکرار صبح پیشانیتشبانه ها همه مست از شمیم شب بوهاتو مست می شومت باز در شبی دیگرو بوسه می زنمت باز در لبی دیگربه عطر وحشی باران ، به شور باید رفتبه سرزمین ستاره ، به نور باید رفتبه عشق ناب سلامی دوباره باید کردبه آفتاب سلامی دوباره باید کرد …*** نفست اژدرهاست او کی مرده است |
از غم و بی آلتی افسرده است | |
| گر بیابد آلت فرعون او | که بامر او همیرفت آب جو | |
| آنگه او بنیاد فرعونی کند | راه صد موسی و صد هارون زند | |
| کرمکست آن اژدها از دست فقر | پشهای گردد ز جاه و مال صقر | |
| اژدها را دار در برف فراق | هین مکش او را به خورشید عراق | |
| تا فسرده میبود آن اژدهات | لقمهی اویی چو او یابد نجات |
...........................................................................................................................................
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی چندی می گذشت
چندی از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
..............................................................................................................................................
پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
* * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
* * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
* * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
پر کن پياله را
به یاد می آورم تمام آنچه را که سالهاست در دل مرور می کنم تا از یادم نرود .
به همین سادگی هم که تمام نمیشود. یک جایی از روحت، از ذهنت، از فکرت برای همیشه کنده میشود و می رود. بعد تو میمانی در آستانه چهل سالگی با یک روح و ذهن و فکر تکه تکه شده که هیچ جوری هم به هم چسبیده نمیشود. سکوت میماند بین این تکهها و تو که شناوری بین حال و گذشته.
در دهکده اندیشه ام کلبه ای ساخته ام که نیلوفران ار غوانی هر شب مرا به پنجره محال نظاره گرباشند . گل بوته های باغ با طراوت رویاهای جوانی ام را هر صبح آبیاری می کنم ، تا وقتی نسیم از کنار کلبه ام می گذرد با ترنمی که هرگز فراموش نمی کم مرا بپرواز دراورد.
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهیِ شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم میشوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهیِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهایِ بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا كه دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یك قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت
کاش می توانستم چون روحی که از قفس تن آزاد می شود ، دزدانه ازاین خانه خاموش و خواب زده بگریزم . از بوته زار گذشته روی به انجا آرم . و پیش از آنکه در خانه جنب و جوش آغاز شود آهسته به اطاقم باز گردم .
ای دوســــــــــــــــــــت !! ای که به جز دوست نمی توانم ترا به نام دیگری یاد کنم . ما دیرگاه از نعمت با هم بودن بهره مند شده ایم . مرگ کمند خود را به دور پاهای من پیچیده و اگر تکان بخورم کا ر من تمام است .!
وقتی قدم در کوچه باغهای خیال می گذاریم سفر می کنم به دور دستها، به منتها ی حضور،به روشنی آفتاب و نقره افشانی مهتاب، به آنجا که آسمان ها شبها یش پر ستاره است ،شب بو هایش آرام،نیلو فرهایش آبی، پروانه هایش صبور و عاشقانش نجیب،
به آن جا که عشق حرمت دارد و عاشقی شرم.
همان جا که نغمه هزار بر شاخه های درختان ،بیدرا مجنون تر می کند،و مرداب ها یش تقدس عشقها را آلوده نمی کند.
همان جا که مردمانش دل را به نان نمی فروشند همان جا که پائیز ،بهار عاشقان است.
در آنجا بت بتخانه ها دل است و هر که حرمت دل را نگه ندارد کافر .
تاوان فراموشی چشمان توست که نمی توانم ببینم .
نمی دانم کی ام من
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت دل زنجير شد. عشق زنجير شد و دنيا پر از زنجیر شد. و آدمها همه ديوانه زنجيري . .
يك نفر زنجيرش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري .
برایت داستان مرگم را تعریف میکنم بعد از انکه از ان راهرو به ان اطاق رفتیم
در حسرت روزهای که عظیم ترین سهم من از زندگی بود. درخت را آبی میدیدم اگرچه سبز بود.
پاور کامپیوتر را زدم .مناقشه ای فلسفی یا سکسی معنوی در یک دنیای مجازی . اگرچه از همه نظر برتری با اوست و لیبیدو تمرکزش را در زیر انگشتانم قرار داده است. اما باز حروف در نشان دادن خود به من سرسختی می کنند .تعامل تخیل و سایه در نوستالژی هارد ژنتیکیم درست عمل نمی کند.مدام هنگ میکند .ومن با یک نگاه به در دیوار اتاق آن را ریست میکنم .بر میگردم و به نقطه ای خیره میشوم . گفتگوی درونیم از زبان مادریم پیروی نمی کند .و منطق من از آن حیران می ماند و از توضیح آن طفره می رود . لجبازی می کنم و پریشان می شوم .پس بسادگی از آن می گذرم.امروز عید است و تمام انچه دارم یکسال کهنه تر می شوند .از نوشتن این جمله خوشم نیامد . چرا پاکش نمی کنم. راحتم بگذار تداعی ادامه میدهد..........حال احساس بهتری دارم. جبر ضرب زمان ومکان .به اختیار تخیل در می آید. وحروف صمیمی وخصوصی میشوند.ومن در خاکستری ملایمی معلق از رواق به اپیکور سر میخورم.
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها...
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون میترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد.
چقدر سادهايم ریرا!
نه تو، خودم را میگويم
من هنوز فکر میکنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت میافتد.
در آينه مینگرم
و از چاهی دور
صدای گريهی گُلی میآيد
که نامش را نمیدانم!
ریرا ...!
گفتی برايت
از آن پرندهی کوچکی
که تمامِ بهار ... بیجُفت زيسته بود، بنويسم!
باشد ... عزيزِ سالهای دربهدری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام!
شايع شده است
اين سالها شايع شده است
که آن پرندهی کوچک
روحِ شاعری از قبيلهی دريا بود،
يک شب آوازِ کودکی از بامِ دريا شنيد،
صبح که برخاستيم
باد ... بوی گريههای سياوش میداد،
و کسی نبود
و کسی نمیدانست
بر طشتهای زرينِ گَرسيوَز
هزار کبوترِ بیسر
شبيهِ ستاره مُردهاند!
سید علی صالحی
همانجا که ديگر راهی نيست رهايی آغاز میشود.سید علی صالحی نامه نهم
هنوز خواب میبينم
ابری میآيد
و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه میکند.
تابستان که بيايد
نمیدانم چندساله میشوم
اما صدای غريبی
مرتب میگويَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟
ریرا ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقابها هرگز نمیميرند!
مهم نيست
تو که آن بيدِ بالِ حوض را
به خاطر داری ...!
همين امروز غروب
برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم
او هم خَم شد بر آب و گفت:
گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!
رضا براهنی و جان مطلب
معشوق جان به بهار آغشته مني
که موهاي خيست را خدايان
بر سينه ام مي ريزند و مرا خواب مي کنند
يک روزَمي که روي شانه تو خواب مي بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته مني
تو شانه بزن
با بوسه هايم تُک مي زدم من دستهاي تو را
من دست هاي تو را در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
تو در گلوي من مخفي شدي
صبحانه پنهاني مني
وقتي که نيستي
من چشمهاي تو را هم در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه مي بينند
که تو نگاه گلوگاه پنهاني مني
آواز من از سينه ام که بر مي خيزد
از چينه دانم قوت مي گيرد
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
تو خواندن مني
باران که مي وزد سوي چشمانم
باران که مي وزد
باران که مي وزد
تو شانه بزن
باران که مي
يك لحظه من خودم را گم مي کنم
نمي بينمم
اگر تو مرا نبيني
من کيستم که ببينمم
من نيستم که ببينم
نمي بينمم معشوق جان به بهار آغشته مني
اگرمرا نبيني
من هم نمي بينمم
آهو که عور روي سينه من مي افتد
آهو که عور
آهو که عور
آهو که عور
او او که آ
او او تو شانه بزن
و بعد شير آب را مي افشاند بر ريش من
و عور روي سينه من
او او مي افتد
و شير مي خورد
مي گويد تو شير بيشه باراني مني
مني
و مي افتد
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني
هنگامه مني که مرا مي افتدآغشته مني
بهار آغشته مني معشوق جان به
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم خونم را بلند مي کنم زگلوگاهم
مي خوانم
خونم را مثل آوازي
مي خوانم
نحرم کنند اگر همه مي بينند که تو
نگاه گلوگاه پنهاني مني
اگر تو مرا نبيني
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي بينمم
من هم نمي خوابانمم
زانو بزن بر سينه ام
تو شانه بزن
پاهاي تو
چون فرق بازکرده از سر ديواريِ به درون برگشته
بر سينه ام
تو شانه بزن
زانو... من پشت پاشنه هايت را چون ميوه دوقلو
مي بوسم
مي بوسم
هر پايت را در رختخواب عشق جداگانه
مي خوابانمت
بيدار مي شوي
مي خوابانمت ببين آري
ببين تو مرا
ببين تا ته ببين
زيرا تو اگر مرا نبيني
من هم نمي بينمم
با گفته ات اي نگاه برگشتهي به درون
به درون برگشته
تا ته ببين
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
نمي بينمم
تو شانه بزن
زانو
من هيچگاه نمي خوابم
از هوش مي روم
ديروز رفته بودم
امروز هم از هوش مي روم
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني که مي افتد
معشوق جان به بهار آغشته مني
مني مني مني
که مرا مي افتد من مي روم
از هوش مي
مني
اگر تو مرا
تو شانه بزن
زانو
مني
از هوش مني
رضا براهني
در ستايش ديوانگي-اثر اراسموس
دیوانگی همه الهه ها را تحت قدرت خود دارد و در ادامه توجه ما را به این نکته جلب میکند که:«طبیعت ،که مادر و پرورش دهنده انسان است چگونه دقت کرده است که هیچ چیز از چاشنی مختصر دیوانگی بی بهره نباشد. دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای همین دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند.
دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه از نتایج دیوانگی است. صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به ديوانگي نسبت میدهند. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکنند. :«دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد.
.. اما خفت عقل ممتاز است، و در واقع بزرگترین سعادتی است که نصیب بشر میشود و آن زمانی است که نوعی پندار شیرین و دلنشین روح آدمی را از غصه های جان گداز زندگی می رهاند و وی را در عالمی از وهم و لذت غرقه می سازد. هر قدر کسی دیوانه تر باشد خوشبخت تر است، به شرط آنکه منظور فقط نوعی از دیوانگی باشد که باعث و مسئول آن من هستم و خوشبختانه حوزه صلاحیت من آنقدر وسیع است که تصور نمیکنم در میان افراد بشر بتوان کسی را یافت که همواره و در هر ساعت عاقل باشد و به نوعی از انواع دیوانگی گرفتار نشود.
دیوانگی افسانه سرایان را از جمله پیروان خود قرار میدهد. او چاپلوسی البته بمعنای خوشامد گویی و دروغگویی را از مواهب خود میداند که انسانها را به سعادت نزدیکتر میکند. او در ادامه به انواع پرستشها اشاره میکند و یادآور میشود که علی رغم جایگاه ممتازی که دارد هیچ کس برای دیوانگی نذر و قربانی نمیدهد و تا کنون معبدی به افتخار آن برپا نشده است. دیوانگی از این وضع نا خشنود نیست. او جایگاه خودش را در دلهای مردمان میداند و با طعن به مردمانی اشاره میکند که چه بسیار شمع و قربانی اهدا میکنند . دیوانگی میگوید:« به نظر من تعداد مجسمه هایی که به افتخار من ساخته شده معادل مردمی است که در جهان وجود دارند...
در صف اول عالمان صرف و نحو قرار دارند و از پی آنان شاعران و خطیبان، نویسندگان سوفسطائیان، فلاسفه،عالمان دين اسقفها و روحانیون قرار دارند. دیوانگی بطور مفصل بیان میکند که چگونه همه این نخبگان سعادت و رضایت خود را مرهون دیوانگی هستند.
:«از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی است ، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد.
سنگ وقرنها سکوت
هیچوقت نفهمیدم تو کی وارد شدی. شاید برای اینکه تو تنها کسی بودی که از واقعیت برداشتمت و گذاشتمت آن تو. شاید برای آنکه آنقدر واقعی شده بودی که نفهمیدم با تو فقط در رویاهایم زندگی میکنم و فقط آنجاست که با هم حرف میزنم و من نگاهت میکنم. تو ساده بودی، کم کم ساده ترین رویای من شدی. آنقدر پاک و ساده که گیج میشدم. غریب بودم از تو .. ترسیدم از تو .. ولی رد پایت محکم تر از هر خط دیگری بود. گفته بودم نه؟ ..
آدمها هنوز هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند. دنیا هر روز کوچک و کوچک تر. از خواب که بیدار شدم فهمیدم اتفاقی افتاده. هر بار که خوابت را دیدم میدانستم اتفاقی افتاده. اتفاق برای رخ دادن است .. کودکدلم میخواهم دخترم را روی زانوهایم بنشانم، نگاهش کنم، دستی به موهایش بکشم و بگویم مواظب رویاهایش باشد.شاید هیچ چیز سختتر و تلختر از از دست دادن یک رویا نباشد .. »
نوستالژی
ماریلا گفت: « ظاهراً دیگر مثل گذشته پر حرفی نمکنی آنی . تازه ای جملات بزرگ و گنده و جدی نیز استفاده نمیکنی. ببینم ٬ چه بلایی سرت آمده ؟ چرا تغییر کردهای ؟ »
آنی سرخ شد و کمی خندید. او کتابش را زمین نهاد و با قیافهای رویایی به بیرون پنجره خیره شد. انگشتش را به چانه زد و با قیافهای اندیشناک پاسخ داد : « نمیدانم٬ دیگر زیاد دوست ندارم حرف بزنم. به نظرم قشنگتر میآید که انسان افکار عزیز و دوست داشتنی خود را در قلب خویش نگه داشته همچون گنجینهای گرانبها از آنها نگهداری کند. زیاد خوشم نمیآید کسی به افکارم بخندد و یا در مورد آنها به شگفتی بیفتد. تازه٬ نمیدانم چرا اما دیگر از کلمات گنده و بزرگ خوشم نمیآید . واقعاً جای افسوس است ٬ این طور نیست ؟ خصوصاً حالا که بزرگ شدهام و در صورتی که بخواهم ٬ میتوانم در کمال آزادی و آگاهی از آنها استفاده کنم٬ این طور نیست ؟ از بسیاری جهات جالب است که انسان متوجه بزرگ شدن خود میشود . اما آن قدر ها هم که فکر میکردم سرگرم کننده و بامزه نیست ماریلا . آن قدر چیز برای آموختن هست٬ آن قدر کار برای انجام دادن و فکر برای اندیشیدن هست که اصلاً فرصت برای استفاده از کلمات و واژههای بزرگ و شاعرانه نمیماند. »
زندگی
زندگی مقاومت دست منه که از پنجره بردمش بیرون در برابر جریان هوا،
زندگی دست من و توئه که رو دنده ی ماشین کنار همدیگه نشسته ن، همون فشار آرومه که میگه من هستم تو چی؟
و فشار آرومی که تو جوابش میگه آره منم هستم پس چی فک کردی!!
زندگی اون آخرین بوسه یواشکیه زیر آخرین تابلوی توی بزرگراه
مثل آتیش شومینه توی خونه ..مثل بارون وسط تابستون
مثل یه کوه بلند که آخه مگه مرض داشتیم اومدیم بالا ها ؟
زندگی همهی چراغ قرمزایی که آدم رد میکنه و بعد ابروهاش رو میندازه بالا و میخنده
همهی اون آلو ترشا که مزهش کلی تو دهن آدم میمونه
همهی اون لحظههایی که بین زمین و آسمون از یه تیکه صخره تو یه دشت پر از شقایق آویزون میمونی و فکر میکنی زندگی دیگه داره تموم میشه و الانه که بیفتی
همهی اون ....همه اون روی پله های برفیه پارک راه رفتنها و فکر کردنها..
زندگی
همهی اون خداحافظی کردناست
همه اون لرزیدن دل ها
گوشه چشم مراقب بودن ها
همه اون نوشته های قدیمی رو خوندن ها
همهی اون گریه کردنا
همهی اون دیوارای شیشهای تو فرودگاها
همهی اون هر روزایی که منتظری و نمیدونی منتظر چی
همه ی اون روزهایی که با دلهره و ترس میگذره
زندگی رنگه
رنگ خواب
رنگ خوابایی که میبینی و با خودت تو خواب فکر میکنی نکنه این خواب باشه و تا آخرش نمیدونی کی از خواب بیدار میشی .
شایدم همون خواب هایی که شیرینیش تا هفته ها زیر دندونه.
زندگی لذت همین قطره های بارونیه که می زنه پشت شیشه,توی پیاده رو.
چقدر این بارون بوی زندگی می ده!
زندگی
رنگه .
رنگ هر روز
رنگ هر دیروز
هممممم ...
خیلی وقته زندگی نکردم !
متولد اذر
*بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل .
*هر تولد، واجد سهمی معين در هستی است که اغلب زودتر رسيدگان بالا کشيده، نمی دهند، البته گاهی همه را يک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسيده می دهند.
*درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.
*تولد، يعنی خروج با زور، همين! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض.
* هرتولد، يعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل.
* در لحظه تولد تکليف آينده بعضی روشن می شود و بعضی تکليف گذشته شان.
* هرکس تکليفِ جنسيتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغيير دهد.
* تراژيک ترين وجه تولد آن نيست که تو متولد می شوی، اين است که متأسفانه ديگران هم متولد می شوند.
* در زندگی هرکس معمولاً راست ترين سخن، تاريخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.
* چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بين تولد تا مرگ هزار بار طول تاريخ را زندگی کنند!
* بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.
* عجيب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی ديگر و از طريق کسانی ديگر متولد شوند.
* بعضی فقط برای اين رنج تولد را متحمل می شوند که بيرون از رحم می توانند بدون دردسر سيگار بکشند.
* تولد از همان اول محصول يک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است.
* اين چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزديک شوند ولی از آن دور می شوند؟
* نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق نمی دانند. از عشق فقط مختصری ادبيات متولد می شود.
* اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی!
* من هم معتقدم بعضی با جفت شيطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن يکی را تا زمانی که به قدرت نرسيده اند رو نمی کنند.
* اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.
* نمی دانم چرا بسياری با اينکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آيند.
* دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نيست.
* اين تاريخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند!
* بعضی ها تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!
* برای داشتن يک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی!
* موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بيمارستان می گيرد.
* تولد فی نفسه مؤيد بهترين نوع دمکراسی جمعی است.
* چرا هيچکس دوست ندارد خاطرات پيش از تولد خود را بازگو کند؟
* تولد، يعنی آغاز اجبار به پوشيدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس.
* اولين هديه تولد هر کس تنها يک " نام " است.
* من متولد شدم، پس هستم! ;)
یک ۲۵ آذر دیگر هم گذشت.خوب و در آرامش .. بدون هیچ حرف دیگری یک سال دیگری در پیش است
نرگس وزرين دست
دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها.
پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آن كه سوار بر كشتي است من خدايم را لابه لاي توفان يافتم در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان مي شود آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري تو سركشي كردي و گناهكاري گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر مجال آزمون و خطا اين همه نيست.
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن به شاخه هايش پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.
من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست راه تو زيباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابيل.
پسر نوح اين را گفت و رفت دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد آيا همسري اش را سزاوار بودم.
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
که من تا روي بام ابرها پرواز مي کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميکردم
که کاخ صد ستون کبريا لرزد
مگر يک شب ازين شبها ي بي فرجام
ز يک فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود
خدا با بنده هايش مهربان تر بود
ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يکديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يکديگر نمي جستند
ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تيز مي کردند
چه شيرين است وقتي سينه ها از مرهم آکنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما کوتاه مي کردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا که جز گرد و غبار از ما نميماند
خدا زين تلخکامي هاي بي هنگام بس ميکرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميکرد
نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تکان ميداد
دام ميخواست عشقم را نمي کشتند
صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود ميديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند
به باد نامرادي ها نمي دادند
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم ميخواست يک بار دگر او را کنار خويشتن مي ديدم
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يک بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي کرد
دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميکرد
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خک ميماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميکرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميکرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميکردند
به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميکرد
مگو اين آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است
اگر اين کهکشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
امشب ديگر سکوت را بشکن يگانه ام!
ببين اين منم
اين منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!
جاي تو خالي است...
ببين کلبه را امشب چراغاني کرده ام
از اين ديوار به آن ديوار ريسه کشيده ام
برگرد يگانه من!
بگو چه ميخواهي
چشم آبي مي خواهي باشد سراپا دريا مي شوم!
گيسوي مشکي مي خواهي آسمان شب مي شوم!
راستي آسمان را ببين
لباس مهماني برتن کرده است
او را هم امشب دعوت کرده ام
تا در آغوش هم به ستارگان پيراهنش خيره شويم...
من را ببين!
ببين دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است
ببين غم دوري تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است
ببين چگونه احساسش هزار پاره شده است
ببين لبانش رنگ لبخند را از ياد برده اند
ببين...
برگرد نازنين يگانه ام!
برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنيم
برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاريم
برگرد تا امشب از بوي اطلسي ها سرمست شويم
برگرد که من آغوش سبز تو را مي طلبم
برگرد...برگرد... برگرد...
اگر بيايي تمام شهر را گلباران ميکنم
اگر بيايي تا صبح غزل عشق برايت مي خوانم
اگر بيايي...
راستي از کدام سو مي آيي؟
از آسمان? از پشت ماه يا از وراي امواج دريا؟
همسايه پري دريايي شده بودي
که مرا از ياد بردي
يا ماه تو را افسون کرده بود؟!
برگرد که امشب
بهار چشمانش را سرمه کشيده است
برگرد که امشب
سرخي آتش را بر لبانم نشانده ام
برگرد که امشب
گيسوان مواج دريا را به امانت گرفته ام!
امشب آنقدر مي نويسم تا تو بيايي...
کاش! موقع رفتن قول ميگرفتم که بر ميگردي
کاش! به عطر اطلسي ها قسمت مي دادم
کاش! با ناز چشمانم افسونت ميکردم...
راستي امشب بلبلان را هم خبر کرده ام
تا من و تو زير باران آوازشان تاصبح برقصيم!
برگرد امشب يگانه ام!
شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!
به گلهاي سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!
ميدانم که گل سرخ را دوست داري
اي کاش! گل سرخ بودم تا شايد دوستم ميداشتي!
باورت نميشود!
تا نبيني باورت نميشود
حتي در خيالت هم نمي گنجد که امشب چه مهماني برپا کرده ام!
با تفنگي كه نمي دانم هنوز از من به يادگار داري يا نه؟
اه زمان نگذاشت برايت بگيرم ياقوتهايي را كه تنها تو لايق آني ...
آه درسهايي مشتركأ از آن بدمان مي امد ...
آه از گيسوي بلندي كه براي تو ....
آه يگانه ام...
ولي تا تو...
ولي تا تو نيايي جشن من رنگ عشق نميگيرد...
برگرد امشب نازنين يگانه ام!
سحر نزديک است نگذار که طلوع خورشيد بزم شبانه مان را بر هم بزند!
آخر فردا ديگر من نيستم که برايت لبخند بزنم
ديگر فردا من نيستم که نگاهت را بوسه باران کنم
ديگر فردا من نيستم که سرم را مهمان شانه هايت کنم
ديگر فردا من نيستم که احساسم را نقاشي کني!
برگرد امشب نازنين يگانه ام! سحر نزديک است
دل بهانه گیرم در انتظارت نشسته ...تنهایم مگذار
م.
مسعود زمرديان
من امشب تا سحر خوابم نخواهد بردهمه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا ارام شب خاموش راه اسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز اغوش و نوازش هست
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
من انجا چشم در راه توام ناگاه
تو را از دور می بینم که می ایی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی ومی ایی
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
امير مسعود زمرديان
عنكبوت شب تار ميبندد بر انديشه ي فردايش.
تو با خشم وزور ريسمان را پاره كردي .تو صبور هم نيستي اگربودي .انقدر ناله ميكردي و
فرياد ميكشيدي تا متوجه ميشدي كه يك قيچي در انجا به ديوار اويزان است.
مسعود زمرديان
راه انتها ندارد ميخواهم بيشترين مسير ممكن را طي كرده باشم.
توباید فوق العاده هشیار باشی تا درچنگال خودت گرفتار نشوی.چون در خودخواهی خود پرستی وحسادت امکانات حیرت اوری داری.
«خداوند وقتی میخواهد کسیرا فاسد سازد، او را بههمه آرزوهایش میرساند
پنجره اي در مرز شب وروز باز شد ومرغ افسانه از ان بيرون پريد
افسانه سزيف
وقتي گل نرگس مرد
masood zomorroian
امير مسعود زمرديان متولد اصفهان كارشناس روانشناسي